افشای اسنادی که دنیارا تکان داد

سایت " ویکی لیکس"،یکی از آن سایت های معتبر جهانی است که در افشای اسناد محرمانه شهره آفاق گشته است. این سایت که در دسامبر ۲۰۰۶ میلادی روی اینترنت قرار گرفت، ابتدا توسط شرکت سویدنی " پی ریکویتو "حمایت مالی شد. مدیر این سایت جولیان اسنج، نام دارد. گرچه عمر این سایت کمتر از چهار سال است. اما افشاگری های این سایت ودسترسی آن به اسناد ومدارک محرمانه، به گونه ای سیاستمداران،دیپلومات ها وحتی سران قدرت های بزرگ را شگفت زده ودر مواردی دچار اضطراب ساخته است. مدیر این سایت پنج ماه قبل در مصاحبه با بی بی سی گفت که :" با استفاده از تکنیک های پیشرفته رمز نگاری وهمچنین روش های قانونی از منابع اطلاعاتی مان حفظ میکنیم " اسنادی   این سایت توسط داوطلبان از نقاط مختلف دنیا با نامهای مستعار فرستاده میشوند که مایل به افشای مدارک محرمانه اند. این سایت پس از تحقیق وبررسی دقیق نسبت به حقیقی بودن اسناد فرستاده شده بعد از تایید" کمیته داوطلب حقیقت یاب" به نشر آنها مبادرت می ورزند. اسنادی که فاقد مدارک واقعی باشند،منتشر نمیشوند.

 این سایت ادعا دارد که بیش از یک میلیون سند ومدرک را در اختیار دارد. اما با تمام اینها این سایت با دعواهای حقوقی هم مواجه بوده که تاکنون بیش از ۱۰۰ دعوای حقوقی علیه این سایت راه اندازی شده است. ولی مدیر سایت ویکی لیکس مدعی است که ما در تمام دعواهای حقوقی برنده شده ایم. چنانچه یکبار یکی از بانک های سویسی علیه این سایت دعوای را براه انداخت وخواهان مسدودشدن این سایت گردید. اما سایت ویکی لیکس توانست با افشای اسنادسوء استفاده مالی این بانک در سراسر جهان، از خود دفاع نماید وسرانجام هم ادعای مسدودیت این سایت رد گردید. آقای جولیان اسنج مدیر سایت ویکی لیکس، مصاحبه ای نسبتاً مفصلی با مجله اشپیگل آلمانی انجام داده است. که ماپاسخ به دوسوال آخر این مجله را از سوی مدیراین سایت در اینجا نقل میکنیم:

اشپیگل: در جنگ ویتنام ، دستگاه حکومتی نیکسون ، مردی را که اسناد پنتاگون را  در اختیار مطبوعات گذاشت خطرناکترین فرد آمریکا نامید . امروز شما خطرناکترین مرد هستید یا بهتر است بگوییم مردی که بیش از همه در خطر است شما هستید؟

اسنج: خطرناکترین مردان کسانی هستند که جنگ ها را بر پا می کنند. ما باید جلوی آنها را بگیریم. اگر این فکر، مرا در نظر شما خطرناک جلوه می دهد ، لابد همین طور است.

اشپیگل: شما می توانستید موسسه ای در” سی لی کن والی “  افتتاح کنید و  در ” پالو آلتو ” خانه ای با حوض آب بازی داشته باشید ، چرا بجای آن پروژه "ویکی لیکس" را انتخاب کردید؟

اسنج: ما فقط یک بار زندگی می کنیم. بهمین دلیل باید در دوران خود کاری مفید و رضایت بخش انجام دهیم. کاری که من می کنم ، برای من ، چنین کاری است. من از ایجاد کارهای بزرگ  و از کمک به انسان هایی که زخم پذیرند، لذت می برم . و من خوشم می آید در سوپ قدرتمندان تف کنم. این کار واقعا به من لذت می بخشد.

 سایت ویکی لیکس در این اواخر بیش از ۹۰ هزار اسناد ومدارک محرم را پس از طبقه بندی در رابطه با جنگ افغانستان منتشر نمود که در نوع خود شاید در تاریخ جهان افشای چنین اسناد محرم آنهم در زمان بسیار نزدیک وکوتاه، بی نظیر باشد. این اسناد از ژانویه ۲۰۰۴ تا دسامبر ۲۰۰۹ میلادی را در برمیگیرد.

 اسناد ویکی لیکس به صراحت نشان میدهد که دستگاه اطلاعات پاکستان با طالبان روابط تنگاتنگ ونزدیکی داشته و حتی نماینده این دستگاه ، در شورای کویته تحت رهبری ملاعمر،عضویت دارد.  همچنان پاکستان با گروه حقانی رابطه نزدیکی برقرار نموده وبارها با تجهیز این گروه نیروهای ائتلاف را در افغانستان هدف قرار داده است.این اسناد افشا میکند که بن لادن نیز در کمال سلامتی در پاکستان است وعملیات انتحاری وانفجار بمب های کنارجاده ای را رهبری ونظارت میکند، عملیاتی که بیشترین تلفات را به نیروهای بین المللی ومردم غیر نظامی وارد می کنند. در این اسناد نام کسانی هم آمده است که نقش خبررسان را به نیروهای بین المللی داشته اند. - گرچه مدیر سایت گفته است که ما نام چنین افرادرا از اسناد برداشته ایم -، اماآنچه در اسناد افشا شده آمده است خلاف آنرا ثابت میکند.

  در این اسناد بازی دوگانه پاکستان به حدی برجسته است که جامعه جهانی وبه خصوص امریکارا وادار خواهد نمود تا در سیاست های شان در قبال پاکستان تجدید نظر نمایند. چون پاکستان پس از سقوط طالبان، از مجاری مختلف تلاش نمود، تا دوباره طالبان والقاعده را در خاک خویش نگهداشته و پس از مدتی طالبان رادر گروه های چریکی سازماندهی نموده وآنها با تداوم جنگهای چریکی، ضربات مهلکی به نیروهای ائتلاف وارد کردند. پاکستان با تحریک، تجهیز ، تمویل و تسلیح طالبان، توانست که طالبان را از نو برانگیزند وبه یک نیروی چالشگر جنگی تبدیل کنند. اگر طالبان از چنین منابع عقبی لوژستیکی وپناهگاهای امن در پاکستان برخوردار نمی بودند، در برابر نظامیان جامعه جهانی  ودولتی خوردو خمیر میشدند. این اسنادنشان میدهد که پاکستان بطور آشکار طالبان را به جنگ مردم افغانستان ونیروهای ائتلاف جهانی فرستاده ومی فرستند. اسناد ویکی لیکس،تمام شبهات را از میان برداشته است. به همان دلیل بود که صدر اعظم انگلستان به خاطر حمایت پاکستان از طالبان، دولت پاکستان را هوشدار داد. گرچه سفیرپاکستان در بریتانیا وسخنگوی وزارت خارجه این کشور طبق معمول این ادعای آقای دیوید کامرون را رد نمود. اماپس از افشای اسناد ویکی لیکس، فکر میشود که زمان برای پاکستان دیرشده است که بتواند جهان رادر قبال مخفی کردن بازی دوگانه خویش قناعت بدهد.

 اسناد ویکی لیکس، از روی همکاری ومساعدت های ایران با طالبان نیز پرده برمیدارد. در این اسناد آمده است که دولت ایران برای کشتن سربازان وماموران عالیرتبه دولتی افغانستان، مبالغی معینی رابرای طالبان پیشنهاد کرده است.آنچه که تکان دهنده است این است که در اسناد ویکی لیکس ادعا میشود که در سال ۲۰۰۷  میلادی جمهوری اسلامی ایران به ۹۰ وکیل پارلمان افغانستان مبلغ ۴ مییلون دالر پرداخته است. اگر این ادعا با مدارک واقعی چون: تاریخ مشخص پرداخت ها ،نام مشخص منابع پرداخت، اسمای معاش بگیران وغیره را در بر بگیرد،یکی ازننگین ترین سندی خواهد بود که از هرسو بدان نگریسته شود، خفت وخواری افرادی را نشان خواهد داد که در کرسی نمایندگی از مردم افغانستان نشسته اند، اماقلب ووجدانش در گرو بیگانه ها قرار دارند. اگر این ادعا واقعی باشد باید هرچه زودتر، نام این افراد فاش گردد، چون اکثریت اینها بار دیگر خودراکاندید کرده اند، باید مردم از آن آگاه شوند ودوباره گول آنهارا نخورند. ازسوی دیگر این افراد بلافاصله باید مورد تعقیب عدلی قرار بگیرند.

 همچنان وال ستریت ژورنال با اتکا به اسناد ویکی لیکس، ادعا نمود که در سال ۲۰۰۵ میلادی، ایران زمینه سفر گلبدین حکمتیار با یک دستیار بن لادن در کوریای شمالی فراهم نمود تا راکت های کنترل از راه دور را از این کشورخریداری نماید.

 در رابطه به افشای این اسناد،سخنگوی کاخ سفید گفته است که دولت امریکا وشخص رئیس جمهور باراک اوباما از افشای این اسناد شگفت زده نشده است. اما آقای اوباما در واکنش به  افشای این اسناد نگرانی خودرا ابرازنمود. پنتاگون گفته است که آنها در جستجو هستند که این اسنادمحرم توسط کدام منبع به بیرون درزنموده است. اما هرچه که باشد، افشای این اسناد برای مردم افغانستان که در گیر یک جنگ خانمانسوز وفرسایشی اند، بسیار ارزنده ومفید است. چون این اسناد توانسته است که رازهای پشت پرده جنگ افغانستان را از هرسوی که بوده ، فاش نماید. دخالت همسایه های افغانستان برای بی ثباتی وبرهم زدن امنیت کشور،برای همه آشکار بود، ولی مدارک مستنددر رابطه به نیت تداوم جنگ در افغانستان از سوی کشورهای همسایه، از زبان رسانه ها کمترشنیده میشد. اکنون که سایت ویکی لیکس و مدیر با همت آن دست به این افشاگری زده است، باید استراتژی سیاسی وجنگی در افغانستان از ماهیت خویش دگرگون شود ویک استراتزی جدید جاگزین آن گردد. هر گاه چنین نشود، دیر ویازود افغانستان دچار یک انقراض جغرافیایی خواهد شد که حتی جامعه بین المللی قادر به جلوگیری از آن نخواهد گردید. از سوی دیگر چون سوالی برای تمویل جنگجویان طالبی باقی نمانده است و این نوع صلح وآشتی طلبی کرزی با طالبان متحجر وقرون وسطایی مورال جنگی آنها را ارتقا میدهد،برعکس اگر اراده وعزم جهانی برای سرکوب قاطع آنهامتمرکز نشود، طالبان خودرا برنده جنگ میدانند. تنها با استراتژی سرکوب طالبان، میتوان به مداخلات آشکارکشورهای همسایه در افغانستان پایان داده وجلورشد وصدور تروریزم را سد نمود. چون طالبان مدعی اند که بطور قطع هیچ حکومت اسلامی در جهان امروز وجود نداردوما میخواهیم حکوت نمونه اسلامی را پیاده کنیم. 

  در آخر باید گفت که افشای این اسناد، دنیای مارا تکان داده است و بطور کل رسانه های خبری، تصویری وشنیداری این افشاگری را پوشش داده ومی دهند. در واقع این سایت پس ازنشر این اسناد به یک غول رسانه ای مهم تبدیل گردیده ویک حرکت تاریخی را بنام خود رقم زده است.

تجدید پیمان با رهبر شهید

                                    تجدید پیمان با رهبر شهید

 جنرال عبدالرشید دوستم، سردار نظامی افغانستان ، طی پیام روشن وتاریخی، مواضع خودرا در قبال جرگه مشورتی صلح اعلام نموده است. گرچه اکنون جرگه مشورتی صلح آقای کرزی پایان یافته است. اما پیام جنرال دوستم از ابعاد مختلف میتواند به عنوان یک پیام تاریخی مورد مطالعه قرار گیرد. چون این پیام هوشدارهای بسیار سجنشگرانه ای با خود دارد. اگر سیاست گذاران افغانستان وجامعه جهانی به آن توجه نکند، شاید پیامدهای ناگواری با خودداشته باشد که مهار کردن آن برای همه جوانب بسیاردشوار خواهد بود. پیام جنرال دوستم اگر از یکسو تبیین خیلی روشن از نقش جانبازانه وی در کوران حوادث خونین افغانستان می باشد از سوی دیگر این پیام با شفافیت لازم ، صداقت، وفا به عهد، فداکاری وراست کرداری، جوامع محروم ازبک ، هزاره وترکمن را روایت میکند.

 جنرال دوستم، در این پیام با صراحت از تعهد وپابندی خود در راستای تحقق عدالت ملی واجتماعی، حقوق بشر ودموکراسی در افغانستان سخن گفته واضافه میکند که همین تعهد سبب گردید که من نیروی  نظامی ۱۵۰ هزار نفری خودرا منحل نموده وسلاح خودرا به دولت تحویل بدهم. من ازچنان دیپوهای بزرگ سلاح برخوردار بودم که تا به امروز نتوانسته اند که این دیپوهای نظامی را تخلیه نمایند.بدینسان به عنوان فرزند این کشور وبرخاسته از یک جامعه محروم،به خاطر تامین صلح و آرامش در افغانستان اولین کسی بودم که به پروسه " دی . دی . آر" پیوستم.

   جنرال دوستم، پس از پیروزی مجاهدین از تعهد و پیمان خود با رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری ، با حرمت تمام یاد میکند و بار دیگر به آرمان شهید مزاری تجدید میثاق میکند. اگربخواهیم ویا نخواهیم آقای دوستم رهبر بلامنازع جامعه ازبک وترکمن افغانستان است که دست کم گرفتن سخنان او در واقع بازی با آتش است. چون بار ها ودردوره های مختلف تلاش صورت گرفت که اورا از صحنه سیاست افغانستان حذف نمایند. اما این مردم ازبک وترکمن بودند که به صدای رهبر خود لبیک گفتند وبا استقبال میلیونی شان از راهکارها ، شخصیت وهدایتگری او حراست کردند. بارها ما شاهد توطئه های منظم وپنهانی علیه جنرال دوستم بوده ایم. اما پایگاه اجتماعی این شخصیت بی بدیل نظامی در میان مردمش، سبب گردید که همه دسایس خنثی گردد. سعی کردند که افراد قلابی از جامعه ازبک وترکمن را برعلیه وی بر انگیزند وپول گزاف برای بالا بردن شخصیت کذایی این گماشته گان صرف نمودند. ولی جامعه ازبک وترکمن با هوشمندی و خرد جمعی در برابراین توطئه ها ایستادگی نمودند و حتی بانثار جان شان از رهبر خود حراست کردند. جنرال دوستم همانطور که خود در پیام اش میگوید ، قامت استواری است که نمیتوان  آنرا به سادگی خم نمود. چون مردم او یکپارچه از او دفاع میکنند. گذشته از آن جنرال دوستم یک سد بزرگ در برابر تروریزم، افزون خواهی وتمامیت اندیشی عناصری  است که در درون وبیرون دستگاه قدرت افغانستان با وی خصومت می ورزند. اما این  قامت استوار ، این سردار نظامی ، واین سیمای شجاع ومبارز دادخواهانه جوامع محروم افغانستان، متجلی تر ازان است که توطئه بازان هوای حذف اورا از صحنه سیاست افغانستان در سر دارند. همانطوریکه رهبر شهید استاد مزاری، پل ارتباط میان جوامع محروم افغانستان بود اکنون جنرال دوستم در نبود آن اسوه ای مقاومت رسالت همگرایی، همدلی ومبارزات مشترک عدالتخواهانه ای جامعه ازبک، هزاره وترکمن را به عهده دارد. آنچه که دراین آشفته بازار سیاست میتواند مایه های امید را بشگفاند حضور پررنگ شخصیت های مثل جنرال دوستم است که برای جوامع محروم و از جمله ترک تباران افغانستان، موهبتی به شمار میرود.

  جنرال دوستم در این پیام تاریخی خود از تجدید پیمان خویش با شهید مزاری چنین سخن میگوید :

  " به هر انجام، در شروع قیام با استاد شهید عبدالعلی مزاری رهبر بی بدیل مردم هزاره و از رهبران ملی افغانستان، عهدی و پیمانی بسته بودم. من به شما مردم، و به ویژه مردم قهرمان هزاره جات می گویم به آن پیمان صادق هستم. من در سالهای مقاومت از نزدیک در مناطق شما با درد ها و رنج های شما آشنا شدم. اطمینان داشته باشید، مثل استاد شهید عبدالعلی مزاری با اتکا و احترام به آن پیمان و پیمان های مشترک در دفاع از شما و در کنار شما قرار خواهم داشت. استاد محقق نزدیک ترین دوست من بود و هست ، وقتی که دشمنان استاد شهید ما را مشله میکردند، در قلعه جنگی محمود مستری آمده بود، در آن جلسه چه گفتیم؟ چه گذشت  مجال بحث و روایت آن وجود ندارد. یا فعلآ مقدور نیست. خود یک داستان است، من هم حالا تحمل ندارم دوباره آن جریان را روایت کنیم شاید تحمل شنیدنش برای شما عزیزان هم دشوار باشد. به فرزندان خود که در ترکیه تحصیل می کنند هدایت داده ام جوانان هزاره، اوزبیک و دیگر اقوام هر سال سالگرد شهادت آن قهرمان را تجلیل کنند. پس اجازه ندهید این دوستی بزرگ خدشه دار شود."

 شاید هیچ تبصره بهتر از سخنان فوق آقای دوستم در مورد تعهدش نسبت به رهبر شهید ومردم غیور هزاره، گویا تر نباشد.

 جنرال دوستم، به خاطر اینکه بهسود خون گریه میکند وچهره های اصلی ملت در جرگه حضور ندارند جرگه مشورتی صلح را زیر سوال می برد وعدم شرکت خودررا در جرگه هم منوط به این قضایا میداند.

  جنرال دوستم، در طی این پیام خود از تمام توطئه ها ودسایس تمامیت خواهان برعلیه جوامع محروم افغانستان پرده برمیدارد و وهمه این دسایس را از آغاز تا انجام بازبان روشن برمی شمارد. ونسبت به هرکدام آن مکث  می نماید. با اشاره به این دسایس در واقع آقای دوستم، به همه گردانندگان پشت پرده این توطئه ها میخواهد هوشداربدهد که مااز مجموعه این دسایس در قبال جوامع محروم  که از درون دخمه های تاریک تفکر تمامیت خواهی برمیخیزد، آگاهی داریم. وافاده میدهد که برای مقابله با این دسایس دستی درجیب نخواهیم داشت. از همه مهمتر آقای دوستم در این پیام خود جامعه بین المللی را توجه میدهد که نباید سیاست های خودرا در افغانستان از آبشخور دسیسه بازان تمایمت خواه برگزیند. وواضح میسازد که تروریزم وطالبان  میخواهند که سد های مقاومت را در برابر شان بشکنانند وراه را برای حضور مجدد شان هموار سازند.

 سخنان آقای دوستم وقتی به کرسی می نشیند که نگاهی به جرگه مشورتی صلح کرزی داشته باشیم. در این جرگه فقط یک هدف اساسی باید بر آورده میشد و آنچیزی که آقای کرزی وتیم وی نمیتوانست که به تنهایی وبدون یک بازی سیاسی، به انجام برساند. هدف مشروعیت دهی طالبان بود که از مدتها به اینطرف کرزی ویاران طالبی اش برای آن سرمایه گذاری کرده بودند. گرچه ظاهراً گفته میشود که فیصله های جرگه مشورتی صلح، دولت را ملزم به اجرای آن نمیسازد. اما وقتی از آن به عنوان " حجت ملی " یاد میشود وبلافاصله پس از ختم جرگه برای تطبیق فیصله های آن کمیسیون سازی میشودبدان معنا است که به زودی زندانیان طالبان را رها میکنند،نام رهبران طالبان را از لیست سیاه بیرون می نمایند ودر قدم بعدی آنهارا وارد دستگاه قدرت افغانستان میسازند. برای تحقق این استراتژی هزینه های زیادی پرداخته شده وخیلی با مهارت موانع را از سر راه آن برطرف نموده اند. از همان لحظاتی که آقای کرزی کابینه ای تک قومی خودرا اعلام نمود قدم به قدم در جابجایی مهره های طالبی، پیشروی کرد. هر از چند گاهی با موانع روبرو میشد، یکباره گویا " موضع ملی " میگرفت وتمام کاسه وکوزه را بر سر خارجی میشکستاند. چون کرزی وتیم وی به خوبی آگاه بودند که جامعه بین المللی غیر از او وتیم اش، گزینه ای دیگری ندارد. حتی آن  "سخنان تند" را که در کنفرانس خبری به آدرس جامعه بین المللی گفت، گرچه حامیان جهانی اش را شگفت زده ساخت ، اما آنها به جز از تحمل دیگر راه را سراغ نداشتند. در جرگه هم کرزی وتیم اش توانستند که پلان های را که از پیش در خفا طرح کرده بودند پیاده نمایند وگویا با رای نمایندگان ملت به آن مشروعیت دادند.  ما پس از این به زودی شاهد دگرگونی های دیگری خواهیم بود که خط اقتدار مندی طالبان را بطور روشن وبرجسته به تماشا خواهیم نشست. کابینه ای یک دست، پست های کلیدی تک قومی، حذف عناصری که مانعی در برابر " اقتدار مندی طالبان" شمرده میشوند - ولو تا دیروز یار گرمابه وگلستان کرزی بودند-.

  جنرال دوستم، بسیار به صراحت از عهد شکنی دولت کرزی سخن میگوید. وواضح میسازد که او از متن بازی ها هم آگاه است. امادر اینجا ذکر این نکته را لازمی میدانیم که زمان به ثبوت رسانید که اقوام محروم در دفاع از کرزی وکمپاین بسیار گسترده برای انتخاب وی تا چه حدی خوشباورانه برخورد کردند. تعهدات که کرزی قبل از انتخابات با آقای دوستم وآقای محقق داشت ، اکنون به سر آبی بیش نمی ماند. کرزی توسط رای مردم هزاره ، ازبک وترکمن به ریاست جمهوری رسید ولی در روزهای جرگه مشورتی صلح، معاون سخنگوی وی با اشاره به دوستم ومحقق به صراحت گفت که : ما کدام تعهدی با اینهانداشتیم که ملزم به اجرای آن باشیم. وعدم شرکت انهارا در جرگه یک امر ساده وپیش پا افتاده خواند. و وبه گونه ای استهزا هم کرد. 

   جنرال دوستم در ختم پیام خویش چنین میگوید :

  " اما فراموش نباید کرد که موجودیت جنرال دوستم مانع بزرگ برای تروریزم، القاعده و شئونیزم است. به همین دلیل علیه جنرال دوستم دسیسه و توطئه میشود. همه میدانند که جنرال دوستم دیوار و سد بزرگ در برابر تهاجم طالبان و القاعده در شمال و شمال شرق افغانستان و منطقه است. طرفداران طالبان و القاعده هر بار که صدای جنرال دوستم بلند میشود، حق و عدالت میخواهد دست به دوسیه سازی، حصار کشی و تهاجمات مختلف میزنند. اما اطمینان دارم حق و حقیقت پیروز شدنیست و تاریخ کشور، منطقه و جهان آن حق طلبی ها و مبارزات و مجاهدات دادخواهانه را فراموش نخواهند کرد. من در مقاطع مهم و سرنوشت ساز به لطف پرورگار و پشتیبانی مردمم توانسته ام برای رسیدن به عدالت تصامیم سرنوشت ساز بگیرم. بار دیگر به صراحت میگویم تحمل حق تلفی را ندارم. و اگر به حق و عدالت بی احترامی شود و ظلم دیگری بخواهند روا بدارند به یاری پروردگار و حمایت مردم، مردم را به صحنه های دادخواهی فرا خواهم خواند. "

   این روشن ترین پیامی است که آقای دوستم به دشمنان عدالت ، آزادی  وحق خواهی جوامع محروم داده است. آرزو داریم که جنرال دوستم وهمراهان عدالت خواه شان برای دفاع ازحق جوامع محروم افغانستان، همچنان استوار و بی باک باقی بمانند. وسنگر مشترک مبارزه را با وحدت وهمبستگی این جوامع مستحکم نگهدارند.

نگاهی گذارا به روشنگری وتحجر گرایی در افغانستان

                      image

 اشاره:

  این یادداشت کوتاه نه بار علمی دارد ونه رویکرد پژوهشی. نگارنده فقط دغدغه های ذهنی خودرا با خواننده در میان گذاشته است. تامگر سبب شود که اهالی خرد وتحقیق، با نوشته های جامع وعلمی شان دامن بحث روشنگری در افغانستان را گسترده تر بسازند.

  برخی ها به این باورند که ما با معیارهای پذیرفته شده ومتعارف آن " روشنفکر"، در افغانستان نداریم واز جمله صفت های که برای روشنفکر بودن برمی شمارند، یکی هم صفت تولید فکراز سوی روشنفکر است که به گفته آنها روشنفکران افغانستانی نه تنها فکر را تولید کرده نمیتوانند، بلکه از کاربرددرست تولیدات فکری روشنفکرانه دیگران هم عاجز اند. چون هدف ما در این یادداشت وارد شدن در حوزه تئوریکی از تعریف، خصوصیت ،ممیزه تا عملکرد روشنفکر،ثبوت ویارد آن در افغانستان نمیباشد.بدان لحاظ ما به جای کاربرد کلمه روشنفکر از کلمه " روشنگر " استفاده میکنیم چون بااستفاده از این کلمه بیشتر به مقصد نزدیک می شویم. از سوی دیگر روشنگری در افغانستان یکی از اولویت های بسیار مهمی است که بدون آن نمیتوان تحجر گرایی سفت ومحکم راکه همزاد استبدادقرون است از ریشه بر انداخت. نمایش های متجددانه، ادا واطوار پوک وتهی روشنفکرانه، ویا نشخوار برخی اصطلاحات غربیانه شایدشاخه های در خت کهن سال تحجر را بلرزاند ویا برگ هایش را بریزاند، اما به ریشه نمیتواند دست یابد.چون ریشه ها با تیشه بران روشنگری میتواندقطع گردد.

  روشنگری در یک جامعه سنتی که جریان هستی معنوی ومادی اش به دست تحجر گرایان سمت داده شود، تنها به یک قشر معین، اختصاص ندارد که فقط با زبان ، قلم ویا با هنرش دست به روشنگری بزند. در چنین جامعه ایجاد یک مکتب، یک لیسه و یا دانشگاه، رفتن شاگردان ومحصلان به درس، نوشتن یک مقاله کوچک به روی تحته دیواری مکتب، آشنایی با علوم جدید، آشنایی با آثار نویسندگان ،آشنایی باادبیات،شعر، داستان، طنز، فیلم ، سینما، حتی طرز لباس پوشیدن برای رفتن به مکتب ، دانشگاه ویا دفتر، کنفرانس ها ومحافل، مشاهده تلویزیون ها، خواندن مقاله ها در روزنامه ها وجراید، گوش دادن به پروگرام های متنوع سیاسی، علمی، اقتصادی، فرهنگی، تاریخی، معرفت با جغرافیای سرزمین های جدید،خلاصه وارد شدن وفهم کردن هرآنچه که در عصر ما میگذرد، روشنگری است. چون روشنگری ابتدا ازروشن شدن ذهن و روان آغاز می گردد واین بدون سروکار داشتن با مظاهر مادی روشنگری میسر نمیشود. انسان روشن شده بدون آنکه خود نیت تئوریکی برای روشنگری داشته باشد، بطور طبیعی ونا خود آگاه محیط خودراروشن می کندیعنی آن پسر مکتب رفته ای که در دورترین قریه در شرایط بسیار نامناسب جوی واقتصادی در س میخواند، آنچه که آموخته است برای والدین ،دوستان و همسالان خود باز گو می نماید. در این بازگویی والدین وهمسن وسالهایش با قضایای شاید بسیارابتدایی ولی جدیدی آشنا شده وذهن آنها بدانسو کشیده میشود وبارقه از یک آگاهی نو، روان شان را روشن میکندوبا تداوم این راه، روشنگری واگاهی آرام ، آرام مسیرش را گسترده می سازد. هنگامی که این پسر بچه خورد سال تا به دانشگاه میرسد، به شیوه طبیعی بدون آنکه اراده کند، روشنگری راگسترانیده است. به باورمن، خط روشنگری از مکتب و مدرسه آغاز گردیده وبا ارتقای هردوره ای از آموزش این خط با پهنای گستر ده ترخود فرایند روشنگری رابازتاب میدهد.دستیابی به ریشه های درخت کهن سال وکهن اندیش تحجر وآغاز قطع این ریشه ها از رفتن یک شاگرد ونشستن او در نخستین صنف درسی آغاز میشود. بیجهت نیست که شاگردان مدرسه دیوبند را چنان چشم گوش بسته تربیت میکنند که غیر از دنیای تحجر وقرائت متحجرانه از دین ومذهب به دیگر علوم انسانی دسترسی نداشته باشند.این فرایند سبب شد که طالبان متحجر ظهور کند وملاعمر دیوبندی از ملای یک مسجد بی نام و نشان، در سطح " امیر المومنین"ارتقا نماید. وشاگردان این مدارس، در کمر خویش بمب ببندند و خودرا منفجر نمایند. این شهادت طلبی یکی از مظاهر بسیار برجسته تحجر گرایی هم در افغانستان وهم در پاکستان است که منشاء خودرا از رهبران متحجر گرفته اند که مکتب رفتن را عمدتاً در افغانستان معادل " کافر " شدن قلمداد کرده ومیکنند. چنانچه طالبان هرمکتبی که به ویژه دخترانه باشد در جنوب به محض که آباد میشود، به آتش میکشند. البته یک نکته را در اینجا اذعان باید نمایم که  " روشنگری " که من از آن حرف میزنم به آن مفهوم متعارفی که کانت وسایر علمای غرب تعریف کرده اند، مطابقت ندارد تا بر ارباب سخن گران نیاید و یخن این حقیررا نگیرد که تو ازقاعده های پذیرفته شده عدول کرده ای زیرا کانت میگوید که " روشنگری خروج از نابالغی فکری است" یک کودک که تازه مکتب رفته ودست چپ وراست خودرا شناسایی نمیتواند. چگونه اورا روشنگر خطاب میکنی. نخبه گان فکری وفیلسوفان غربی، تعریف وتحلیلی که از روشنگری نموده اند، بسیار بجا ، دقیق ودر خورواقعیت های جوامع شان بوده اند. وتاوقت که ما به آن مرحله فکری  برسیم، هنوز راه بسیار طولانی را در پیش داریم. اما ازدید من رفتن یک کودک در مکتب برای جوامع که تار و پود ذهن شان بافت متحجرانه دارند، یک حادثه، آغاز یک روشنگری، آغازیک تغییر درتفکر استاندرد شده والدین این کودک وهم آغازی برای نشانه گیری ریشه های تحجر می باشد. 

 یکی از مهم ترین ومیدان دارترین عرصه نبرد با تحجر گرایی در یک جامعه سنتی روشنگری دینی است. روشنگران دینی دارای مایه های فکری ارزشمندی اند که روشنگران غیر دینی از آن بی بهره اند. روشنگر دینی در گام نخست قرائت جدید از دین دارد وبا این قرائت است که به مصاف متحجران دینی میرود. این بدان معنا نیست که گویا روشنگر دینی خلاف اصالت های دین برمی خیزد برعکس این روشنگر دینی است که ابهت وعظمت دین را در دنیایی برجسته میسازد که باپرسشهای خود میخواهد چالشی در برابر دین ایجاد نماید. تنها این روشنگر دینی است که میتواند به این پرسشهای چالش زا پاسخ منطقی ارائه نماید. اگر به دقت نگاه شود روشنگران دینی حافظان واقعی ارزش های یک دین است که با خرد، آگاهی وعقلانیت دین را از هجوم "دین ستیزی " در امان نگهمیدارد. به گونه مثال اگر در برابر قرائت متحجرانه از سوی مدعیان دین اسلام، همین روشنگران دینی قامت برنیفرازند. در آنصورت بشریت اسلام را به عنوان یک دین انتحار پرور،ترور کیش وویرانگر درک خواهند کرد. ویا دینی که با بلندکردن صدای آزادی خواهی وعدالت پروری به حکم ولی فقیه با سرکوب وارعاب مواجه میشود. اما روشنگر دینی است که از جوهر وماهیت حقیقی اسلام دفاع میکند وبرای اینکه نشان بدهد که او با شایبه های که برای دین تراشیده اند نبرد میکند به میدان می آید، زندان ومرگ را پذیرا میشود ولی یک گام از روشنگری عقب نمی رود.

  کانت در باب روشنگری به یک نکته بسیار کلیدی اشاره دارد که " در بکارگیری عقل ات شجاع باش." این درواقع همان هوشدار تاریخی برای روشنگری است. کانت باچنین بیان، تاریخ تهیج وتشجیع  روشنگری را بازخوانی میکند.چون از سپیده دم حیات شعورمند انسان، شجاعت در بکار گیری عقل آدمی بوده که مسیر تاریخ را دگرگون نموده است. اگر دانشمندان وآگاهان عرصه های مختلف حیات  انسانی شجاعت برای کاربردی عقل شان نمیداشت، ما شاید هنوز با فرهنگ عصر حجر دمساز می بودیم ولو که از نظر زمانی تا اینجا پیش آمده بودیم.این بکار گیری شجاعانه ازعقل روشنگران بوده که ماحصل آن مدنیت امروزی ما است که تاریخ تمدن انسانی را مسیر داده ومیدهد. اما در جامعه ما وبه خصوص جوامع محروم افغانستان که پیوسته ستم تاریخی مضاعف را بدوش کشیده است، روشنگری نه تنها یک موهبت بزرگ است، بلکه باید حرمت روشنگران را به عنوان یک سرمایه بزرگ اجتماعی پاس داشت. با تمام توان به این باید اندیشید که روشنگران جامعه در سمت وسوی روشنگری، به همگرایی های منسجم تری دست یابند. این همگرایی میتواند که تفاوت های سلیقه ای را به حداقل کاهش دهد. چنانچه  که شیخ آصف محسنی وقتی پا میفشرد که تمام بندهای افتضاح آور قانون احوال شخصیه دست نا خورده باقی بماند، یعنی همان تحجر سنتی وزن ستیزی صبغه قانونی بگیرد. دیده شد که روشنگران جامعه چه دینی وچه غیر دینی، در یک همگرایی که منبعث از شجاعت عقلی شان بود، به مقابله برخاستند.تحلیل وتفسیر ارائه کردند، مصاحبه های مختلفی را انجام دادند، مقالات پرشماری را منتشر نمودند. در تلویزیون ها رفتند وصدای شان را بلند کردند. تمام جوانب ماده های زن ستیز ومدنییت ناپذیر را به بررسی گرفتند. سرانجام با به کار گیری شعور اگاهانه توانستند که از قانونی شدن ماده های افتضاح آور این قانون جلوگیری نمایند. این خود یک آزمون جدیدی از روشنگری بود که فرهیختگان ما در روشن شدن ذهن جامعه نقش موثری را ادا کردند. در یک جامعه سنتی که تازه میرودتا بار تحجر قرون را از شانه هایش به زمین بگذارد وسرانجام به موزه تاریخ تحویل دهد، اینگونه موارد شاید با حجم وشدت بیشتر رونما شود. به خصوص جامعه که هم از لحاظ جغرافیایی محصور به یک طبیعت خشن است وهم از لحاظ روابط اجتماعی بافت متحجرانه دارد وهم از لحاظ تاریخی همیشه معروض به استبداد چندبعدی بوده است، روشنگران در چنین جامعه ای هرکدام یک ارزش، یک سرمایه ویک ودیعه بزرگ به شمار میرود. چنانچه جامعه هزاره یک جامعه عمیقاً مذهبی ومومن به ارزش های دینی خود است، طلبه های معززی درایران به تحصیلات دینی مشغول اند، این طلبه ها هرکدام زبان گویای ارزش های مذهبی جامعه اندکه میتوان آنهاروشنگران دینی نامید.چون این طلبه ها، تنها در حوزه دینی تحصیل نمیکنند، آنها هرکدام در زمینه های مختلف علوم انسانی واجتماعی تحصیل نموده وتبحر دارند. در میان آنها ، سخنوران بزرگ، نویسندگان چیره دست، آگاهان سیاسی وتحلیل گران مدبر ، شاعران توانا حضور دارند. اینها قرائت های جدیدی از دین داشته و درسمت دهی جامعه مومن هزاره میتوانند به مثابه اهرم های اساسی عمل نمایند. دست کم گرفتن این شخصیت هاوروشنگران دینی در واقع خرد گریزی ای بیش نخواهد بود. چون آنهابا ابزاری مجهز اند که کاربرد بسیار بلندی برای در هم کوبیدن تحجر در جامعه دارد. هرگونه نادیده گرفتن این خرد ورزان دینی که با اندیشه های  عصر ما عجین اند، در واقع فقدان شناسایی ازمتن جامعه مومن هزاره است. ما اکنون فرهنگیان وروشنگران آگاه داریم که این حوزه های علمی را طی کرده اند وبرای جامعه خود ارزش آفرینی میکنند وباقلم های جادویی شان روان اجتماعی را سمت میدهند. رهبر شهید، پیشوای جنبش عدالتخواهی شهید مزاری نیز ازیکی همین حوزه های علمی برخاست و تاریخ عدالتخواهی وروشنگری فکری وسیاسی را در افغانستان وبه خصوص در جامعه هزاره رقم زد.

  برای جامعه ما پاسداری از روشنگران، یک نیاز حیاتی یک امر مقدس ویک فرض انسانی است که بی توجهی بدان در حقیقت راه رفتن بدون مشعل، در تاریکی خواهد بود. ولی از همه مهمتر ان است که روشنگران جامعه همگرایی منسجم شان رابرای لحظه ای از یاد نبرند، چون ره تاریک ، گرگ ها در کمین، مارها در آستین ستیزه گی اتنیکی پابرجا واهانت های تاریخی هنوز آزاردهنده خاطره هااست. روشنگران جامعه هزاره که فرهنگیان وآگاهان بی بدیل کشور اند، اگر بخواهند میتوانند " اعتماد به نفس "را به جامعه برگردانند ودرمیان "مردم خویش" فضای مساعدی را خلق نمایند. بدون آنکه تولا به دیگران داشته باشند، چون هرگونه مشارکت وتعامل سیاسی واجتماعی، تنها از همگرایی فشرده ای جامعه رنگ وقوت می گیرد. ورنه تعاملات انفرادی ویا هم چند نفری، ارزش روشنگران را در حد دریوزگی پایین آورده ورنگ و بوی معامله از دید جامعه پنهان نمانده واز همه مهمتر که نقش روشنگران به عنوان هادیان خودی فرو کاست کرده وسقوط میکند در آن صورت متولیان ستمگران خواهد بود نه از یک جامعه محروم و معروض به استبداد تاریخی و بابافت های غامض سنتی و متحجر.

فرصت اندک ، مسئولیت خطیر

 
image

کمتر از ده روز به تاریخ ثبت رسمی اسمای کاندیدان ریاست جمهوری افغانستان باقی مانده است. اما تا هنوز از کاندید مستقل جامعه هزاره خبری در میان نیست. هرگاه این توفیق حاصل نشود ما بدون شک دچار یک غفلت تاریخی خواهیم شد.در چنین وضعیت آرای جامعه پراگنده میشودورهبران به دلیل فقدان همآهنگی درونی خود شان، قادر به اجماع آرا نخواهند گردید، چون هرکدام تلاش خواهند کرد تا رای مردم را در صندوق کاندید مورد نظر خود واریز نماید. این سر آغاز پراگندگی رای جامعه خواهد بود. وقتی کاندید مستقل جامعه مطرح نباشد،مردم دچار فقدان همسویی اجتماعی گردیده و فضای گرم همگرایی به محیط سرد، بی روح و توام با سرگشتگی، مبدل خواهد شد.

تجربه نخستین انتخابات ریاست جمهوری نشان داد که جامعه هزاره به ویژه زنان این جامعه، گروه، گروه در شهر ها، ولایات و مناطق هزاره نشین به کاندید مستقل جامعه خود در یک همگرایی واحد، رای دادند وبدینسان شعور اجتماعی وعقلانیت سیاسی شان را به نمایش گذاشتند. نکته که نباید از آن غافل گردید اینکه نبود کاندید مستقل در این دوره ای از انتخابات، جامعه را به شدت دچار سرگشتگی میسازد وبه روحیه جمعی لطمه بزرگی وارد می نماید.چون هزاره جات دو ممیزه برجسته در انتخابات دارد:

  ۱ - امنیت کامل و سراسری.

۲ - مشارکت فعال وگسترده زنان در انتخابات. 

   آیا لزومی دارد که از این ممیزات بسیار مهم وارزشمند، چشم پوشید وآرای یک جامعه منسجم را به صندوق کاندیدان غیر این جامعه ریخت ؟ اگر کاندید مستقل ودارای پایگاه اجتماعی وارد عرصه شود، به یقین که شور و هیجان به مراتب بیشتر از انتخابات قبلی را بر خواهد انگیخت. چون در هفت سال ریاست جمهوری آقای کرزی، هزاره جات فقط دو کیلو متر سرک اسفالتی را نصیب شد که آنهم توسط خانم بوش، افتتاح گردید. در هر نوبتی که آقای کرزی به بامیان رفت، در وصف آن ولا و مردمانش آنقدر سخنان پرزرق و برق گفت که تصور میشد به زودی سیمای این ولایت تغییر می نماید، اما فقط آن حرف هااز عقب همان میزخطابه دود شدو به هوا رفت. مردم به خوبی درک کردند که این وعده های آقای کرزی وعده های سرخرمنی بیش نبودند. در دوران ریاست جمهوری جناب کرزی بود که مردم هزاره پس از سه دهه، با هجوم بیرحمانه  کوچیها، درمرگ عزیزان شان و بهسود سوخته، مویه کردند. درهمین دوران بود که میلیارد ها دالر در افغانستان سرازیر گردید ودرمناطق پر آشوب جنوب صدها هزار دالر بنام باز سازی فرستاده شد، اما "هزاره جات امن" نه تنها از بازسازی محروم نگهداشته شد، بلکه بار دیگر موسسات بین المللی از جمله موسسه اکسفام، در چندین نوبت از بروز فاجعه انسانی در این مناطق به دلیل قحطی، خبر دادند. مجموعه این رویدادهای نامیمون در مناطق هزاره جات، اتوریته رئیس جمهور کرزی را نزد جامعه هزاره به زیر کشیده است. طبیعی است که برای کاندید مستقل جامعه ، فضای جدیدی مساعد گردیده است، هرگاه وارد عرصه رقابت های انتخاباتی گردد، اجماع آرای مردم را با خود خواهد داشت.

    برخی ها میگویند که ما در این دوره نباید کاندید مستقل داشته باشیم. استدلال شان بیشترازناتوانی توارد خودشان در دایره رقابت ها، منشا می گیرد. در حالیکه در دور اول انتخابات این عزیزان از فعالان کاندید مستقل جامعه بودند. اگر دردور نخست وارد شدن کاندید مستقل درست بود، حالا چه دلایلی برای نادرستی آن وجود دارد. آیا مسئله ملی در افغانستان راه حل یافت ؟ آیا هزاره جات از نعمت بازسازی بهره مند گردید؟ آیا از تجاوز کوچی ها جلو گیری شد ؟ آیا سرک کابل - هزاره جات که از ۴۰ سال پیش طراحی شده بود، آغاز به کار کرد ؟ آیاولسوالی های واجد ولایت شدن در هزاره جات ،به ولایات تبدیل شدند؟ آیا از میلیار هادالر سرازیر شده سهم کوچکی به هزاره جات داده شد ؟ پس اگر این پرسشها حد اقل پاسخ مثبت خودرا می یافتند، وارد شدن کاندید مستقل ناروا پنداشته میشد. اما گذر هفت سال نشان داد که هزاره جات ومردم هزاره، فقط در محرومیت تعمدی وآگاهانه نگهداشته شدند،ولی در مقام سخن از این تعمد چیزی نگفتند ولی در مقام عمل، سعی کردند که در دیوار این محرومیت کمترین صدمه ای وارد نشود. و این قرارداد نا نوشته بمثابه یک فرایند تاریخی در قبال مردم هزاره اعمال گردید.پس در این دوره از انتخابات داشتن کاندید مستقل در جامعه ضروری تر از دوره نخست انتخابات ریاست جمهوری، می باشد. چون تجربه هفت سال گذشته نشان داد که نسبت به تداوم محرومیت جامعه هزاره، علی الرغم تغییرات ملی وبین المللی، دستگاه قدرت در افغانستان متعهد وپایدار عمل میکنند. در مقابله با این فرایند نابهینه واستخوان سوز نبایداز در عذرو تگدی وارد گردید، کاندید مستقل جامعه که آرای جمعی مردم را با خود دارد، با دولت بعدی ورئیس جمهور منتخب، نه از موضع " لابه گری "، بلکه ازسکوی قدرت مردم، چانه زنی سیاسی خود راانجام خواهدداد. بازسازی هزاره جات،رسمیت بخشی ولایات جدید، جلوگیری بدون قید وشرط از ورود کوچی ها به هزاره جات، آغازکار سرک کابل ـ هزاره جات، توسعه مکاتب ودانشگاها وغیره از جمله اولویت های اند که کاندید مستقل جامعه به عنوان ممثل اراده جمعی مردم خویش،در چانه زنی های خود ـ نه بگونه خاضعانه، بلکه با جسارت و استواری - توجه دستگاه قدرت آینده را به آن جلب نموده تا عملاً به این خواسته ها جامه عمل بپوشانند.

  برخیهااشاراتی داشته اند که آقای بشردوست که هم تحصیلکرده، هم روشنفکر وهم هزاره است، میتواند کاندید مستقل جامعه هزاره باشد.آقای بشردوست خود به این سوال پاسخ داده است.جناب بشردوست نه تنها خودرا کاندید جامعه هزاره نمیداند، بلکه هر کی از محرومیت تاریخی، درد جانکاه، قتل عامها ونسل کشی این جامعه یادنماید، ایشان، آنرا معادل اندیشه های فاشیستی قلمداد میکند.آقای بشردوست علی الرغم سیمای هزارگی خود، این لباس را برقامت خود، خیلی ناموزون میداند.

   همچنان در طی نوشته ها ودیدگاهای برخی از دوستان کاندید های احتمالی مختلفی  به عنوان کاندید مستقل جامعه هزاره مطرح شده است، اما در مخیله این شخصیت ها مسئله کاندیداتوری شان حتی برای یکبار هم خطور نکرده است، چه رسد که آنها اعلام آمادگی نمایند. خوب ما فرصت اندکی داریم، در این فرصت ناچیز نباید زمان را به تئوری پردازی وتحلیل های جامعه شناسانه از دست بدهیم. مهم این است که حب وبغض، گذشته های سیاسی چون چپ ور است، سوابق تشکیلاتی وغیره راباید کنار گذاشت. چون این "یاوه های هدف دار" علاوه برآنکه زمان را از ما میگیرد، مارا از همدیگر متفرق میسازد. ما به چشمان خود مشاهده میکنیم که در جوامع دیگر این " مسیر ها " همه در یک رودجاری میشوند و هر گونه تفکیک را حرام کرده اند. وای برحال ما که  با گذشته تاریخی درد ناک جامعه خود، هنوز در مسیرهای متعدد ومختلف سرازیر شویم. طبیعتاً با این سرازیری ما به یک رود باری کوچک هم تبدیل نخواهیم شد، بلکه هرکدام بطور جداگانه در شن های سوزان بیابان خواهیم خشکید. چون مارا هم از درون وهم از بیرون میخواهند پراگنده سازند. پراگندگی خودش آغاز زوال یک جامعه است. نباید بگذاریم که آرای مردم ما پراگنده شوند. ما ناگزیری تاریخی داریم تا کاندید مستقل خودرا از طریق اجماع همگانی وارد عرصه نماییم و او فریادی از همصدایی ما باشد. ورنه در هر قدم برای ما خارکشت میکنند. آخرین اش هم " احوال شخصیه تشیع " است که میخواهند طبل رسوایی مارا در سطح ملی وبین المللی بکوبند. اما برای مقابله با این توطئه خطر ناک، ماباید اراده جمعی خود را در وجود یک کاندید مستقل متمرکز سازیم، تا در فردای بازتاب اراده ما، نخستین گام کاندید مستقل جامعه، حذف این ماده های افتضاح آور خواهدبود. توجه داشته باشیم که در افغانستان کسانی میتوانند دست به مبارزه سیاسی وانتخاباتی بزنند که از جسارت وشهامت بالایی برخوردارد باشد. از تهدید نترسد، تطمیع نشود، دارای برنامه های بسیار دقیق، کارا و موثر باشد. خطر کند ودر ارائه اندیشه هایش مهارت وتوانایی داشته باشد وازسوی دیگر نه تنها پشتوانه ای جامعه هزاره را با خود داشته باشد، بلکه از پشتوانه ای جامعه ازبک وترکمن نیز برخوردار باشد. در حال اگر چنین شخصیتی داشته باشیم،چرا وارد عرصه انتخابات نشود؟ در عدم توارد به این عرصه، هفت سال بعد، شاید اندکی از این پایگاه اجتماعی را با خود نداشته باشد. چون حوادث سیاسی واجتماعی در افغانستان پیشبینی ناپذیر است. فرصت هارا باید دریافت، باور واعتماد مردم را نباید به بازی گرفت در خط خطیر هدایت گری جامعه پیش باید رفت. زیراانسان های  شجاع میتوانند خطر نمایند نه هر " مخنث بی ایمان ".

کودک آزاری، اسارت و برده سازی

 

کودک آزاری، اسارت وبرده سازی

 
image

از قبل باید یاد آور شوم که نویسنده این سطور،خودرا صاحب صلاحیت در امور دینی نمیداند. امااین عدم توارد مانع از آن نمیشود تا در مورد قانون " احوال شخصیه اهل تشیع" در افغانستان سکوت اختیار کنیم و یادر مورد برخی از ماده های آن، که بد تر از شریعت طالبانی،ناقض حقوق زنان اند،لب بازنکنیم. چون این ماده های ناهنجار نه تنهابه شان انسانی زن لطمه وارد میکند بلکه پیروان مذهب تشیع را ـ اکثریت آن را جامعه هزاره تشکیل میدهد ـ نشانه رفته است. این قانون در زمانی تصویب میشود که تب وتاب انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان فضای ملتهبی ایجاد کرده است.به همه روشن است که درانتخابات، زنان جامعه هزاره همسان با مردان در پای صندوق های رای میروند.

اگر زمینه فعالیت های اجتماعی در بیرون از خانه برای زنان جامعه هزاره مساعد گردد، پذیرش اینگونه فعالیت ها یک امر بدیهی برای آنها می باشد. برای اینکه محدودیت های جدی را برای جلوگیری ازمشارکت زنهای این جامعه ایجاد کرده باشند اینبار از دروازه مذهب وارد گردیدند، چون گردانندگان این توطئه از مومنیت این جامعه اگاه بودند، با این حربه اهل تشیع ودر واقع جامعه هزاره را در شرایط قرار دادند که با واکنش های جهانی مواجه شوند. در آستانه شصتمین سالگرد پیمان اتلانتیک شمالی، رئیس ناتو به صراحت از امضای این قانون توسط آقای کرزی انتقاد نمود، واین قانون را علاوه بر انکه ناقض حقوق بشر دانست، بلکه عدم افزایش نیروهای نظامی از سوی کشور های عضو را منوط به توشیح وتصویب این قانون دانست. در اینجا عمدتاً روی سه ماده این قانون مکث میکنیم، چون همین سه ماده در واقع آزار،اسارت وبردگی جنسی زن را جنبه قانونی می بخشد.

 ۱ -  سن ازدواج دختران در این قانون ۹ سال پیشبینی گردیده است.

 ۲- زن بدون اذن شوهر از خانه بیرون شده شده نمیتواند.

 ۳ - زن مجبور است تا به خواست جنسی شوهرش ولو اگر تمایل نداشته باشد، پاسخ مثبت بدهد.

    قانونی ساختن موارد بالا،بیشتر از آنکه هویت مذهبی اهل تشیع افغانستان را برجسته بساز د برخلاف لطمه ای بزرگی به پیروان این مذهب وارد می نماید. اگر سن ازدواج دختران نه سال تعیین گردداین بدان معنا است که به روش " پدافیلی " جنبه شرعی وقانونی داده شود. چنانچه در کشورهای غربی صدها " پدافیل " به دلیل تجاوزجنسی به کودکان زیر سن،زندانی اند. یک دختر ۹ ساله در واقع طفلی است که هنوز بوی شیر مادررا در دهن دارد، چگونه میتوان به ازدواج این کودک جنبه قانونی وشرعی بخشید ؟

   ماده ای دیگری که در این قانون ۲۴۹ ماده ای، به تصویب رسیده است، به مرد حق میدهد که بدون اجازه او زن نمیتواند از خانه پابه بیرون بگذارد. این ماده در واقع تداعی شریعت طالبانی است که زنان را در ملاء عام شلاق میزدند که چرا در کنار او شوهرش قرار نداردو چرا بدون اذن شوهرش از خانه بیرون شده است. این ماده تحکم مردان را برزنان را جنبه قانونی میبخشد و یا به گفته مشهور مرد سالاری میرود تا به بخش از قانون رسمی کشور تبدیل گردد. زن باید کار نکند، بیرون نرود،در فعالیت های اجتماعی سهیم نشود،در تامین روابط اجتماعی دست باز نداشته باشد ومانند اسیری در چهار دیواری خانه زندانی شود. وزندگی بیرونی را باید از عینک شوهرش نگاه کند. آیا این خود در واقع فلج ساختن زنان در همه عرصه ها نمی باشد؟ از سوی دیگر گرفتن اختیار وانتخاب از زنان، نیروی انسانی نیمی از جامعه را فلج می سازد چون افغانستان دیر ویازودباید راه مدنیت وترقی را بپیماید، بدون شبهه اگر زنان افغانستان دراین فرایند سهم نگیرند، این ترقی وپیشرفت به هیچ عنوانی پا نمیگیرد. پس محصور ساختن زنان در خانه آنهم توسط قانون، یک پیامد فاجعه بار خواهد داشت. چرا نویسندگان این قانون که بدون شک خود اهل تشیع بودند، در هنگام تسوید، به این نکته توجه نکردند که عمده ترین تخطئی طالبان از حقوق انسانی، اسلامی ومدنی، محصور ساختن زنان افغانستان در خانه های شان بود. حال در چنین شرایطی که ما باید گام به گام مسیر پیشرفت ومدنیت راد نبال نماییم، چگونه ممکن است که زن این نیمی نفوس جامعه را از فعالیت های اجتماعی وخدماتی در بیرون از منزل، باز داریم. یکی از افتخارات که پیوسته آقای کرزی ازآن دم میزند، سهم گیری زنان در عرصه تعلیم وتحصیل وفعالیت های اجتماعی است. اما جناب رئیس جمهور مثل که سرنارا از سر گشادش پف میکند.ازیکسو فعالیت دختران وزنان افغانستان را در عرصه های اجتماعی وفرهنگی دردوران ریاست جمهوری اش به عنوان یک دست آورد بزرگ جلوه میدهد واز سوی دیگر قانونی را توشیح میکند که در پراتیک از سهم گیری وفعالیت اجتماعی ، فرهنگی  واقتصادی زنان جلو می گیرد. در اینجا یک نکته خنده آوری را باید ذکر  نماییم که سید بلخابی درمصاحبه خود از طریق بی بی سی برای توجیه ودفاع ازاین ماده میگوید که اگر زن درآستانه ازدواجش رضایت شوهرش را برای بیرون رفتن ازخانه حاصل کرده باشد، بعد اگر بیرون برود مانعی وجود ندارد. اما اگر این رضایت را در جریان ازدواج حاصل نکرده باشد ، شوهر حق دارد که اورا از رفتن به بیرون منع نماید. برای رد استدلال بی پایه ای سید عالمی، چندنکته را یاد آور میشویم:

  ۱- هیچ دختری قبل از ازدواج با شوهرش این قرار را گذاشته نمیتواند که او بعد از ازدواج حق دارد که بیرون برود ودر فعالیت های اجتماعی، فرهنگی واقتصادی بیرون از خانه سهیم شود.

 ۲ - فرض محال اگر این قرار گذاشته شده باشد، شوهر به سادگی میتواند که ار آن انکار نماید. چون این قرار، جنبه رسمی وکتبی ندارد. ثبت کتبی اینگونه قرار وقول ها درکشور ما هنوزرایج نشده است.

  ۳ - اگر زن چنین تقاضای را از شوهرش نماید،آیا این شوهران حسود و متعصب افغانستانی ما، از همان روزهای قبل از ازدواج، به همسرش مشکوک نمیشود که اوچرا تقاضای بیرون رفتن از خانه را دارد.

   ماده ای افتضاح آوری که در این قانون به تصویب رسیده است، آن اینکه زن مجبور است تا به استمتاعات جنسی شوهرش پاسخ مثبت بدهد. آوردن کلمه " مجبور " در این ماده  زن را به یک برده جنسی تبدیل میکند. اگر این تمایل از هردو جانب وجود نداشته باشد، واستمتاع یک جانبه شوهرصاف وساده تجاوز جنسی است. چون وقتی زن تمایلی نداشته باشد. شوهر از در زور وجبر وارد میشودو تجاوز صورت می گیرد. مسئله وقتی افتضاح آور شد که یک پارلمان عریض و طویل ویک رئیس جمهور منتخب به این تجاوز  جنبه قانونی بخشیدند. دانسته نشد که تسوید کنندگان این قانون چه نیازی احساس میکردندکه حریم خصوصی خانواده را ثبت قانون نمایند. این فضیحت زمانی آشکار میگردد که در این قانون حتی چوکاتی برای مقاربت زن وشوهر تعیین شده است که در هر چهار روز یکبار شوهر مکلف است که با همسرش همخوابه شود ! آیا لزومی داشت که چنین مکلفیت ها که مطلقاً به حریم خصوصی خانواده تعلق دارد، جنبه قانونی یابد. همان بس است که شیخ آصف قندهاری در کتاب خویش با تفصیل این گونه تکلیف هارا شرح داده است، چون از نظر شیخ قندهاری ما اینگونه مسایل بسیار مهم وحیاتی است(!).

  جالب است که وکلای پارلمان عریض وطویل ما که هرکدام باد در غبغب انداخته وادعای نمایندگی مردم را دارند، در هنگام تصویب این قانون کجا بودند ؟ برخی از این وکلا در مصاحبه های شان گفتند که این قانون به صدای بلند خوانده نشدوبسیار باعجله تصویب گردید. برخی از وکلا اعتراض کردند وعده هم به این نظر بودند که سن ازدواج دختران باید شانزده سال باشد. اما این حرف ها اکنون پس از عکس العمل جهانی بر زبان ها می آیند. این قانون در ماه فبروری از پارلمان تصویب شد. اما اکنون که ماه مارچ است ما این سخنان را میشنویم که گویا برخی از وکلا اعتراض داشتند. ولی بیایید کمی در این رابطه تعمق کنیم. شیوه های اعتراض در برابر ناهنجاری های تصویب یک قانون مسیر های مشخص دارد:

  اول اینکه وقتی یک قانون تصویب میشود، قبل بر آن مسوده های این قانون بدسترس تمام وکلا قرار بگیرند، تاهروکیل به دقت مواد این قانون را بخواند وبعد نظرش را در جریان جلسه ارائه نماید. هرگاه این مسوده ها در اختیار وکلا قبل از تدویر جلسه قرار نگیرد، وکلا میتواند به رسم اعتراض از تدویر جلسه جلوگیری نمایند ویا اگر جلسه تدویر میشود به دلیل بی خبری قبلی از مواد قانون، رسماً جلسه را تر ک نمایند. چون خوانش ماده های قانون در جلسه نمیتواند، غور و دقت همه جانبه را برانگیزد. بخصوص که در برخی از جلسات پارلمان، تعدادی از وکلا یا حاضر نیستند ویاهم خواب شبانه را پوره میکنند. دوم اگر مخالفت هر وکیلی با ماده های یک قانون بجایی نرسید، آن وکیل میتواند به رسم اعتراض جلسه را ترک نماید و یاشکل مخالفت خود را بطور شفاف در اختیار رسانه ها قرار بدهد. سوم، اگر وکلا احساس میکنند که بطور بسته یک قانون را میخواهند به تصویب برسانند، بلافاصله نیت گردانندگان این طرح را درک نموده وصدای اعتراض شان را بلند نمایند وجلسه را بطور جمعی ترک کنند. چظور ممکن است که یک قانون بدون آنکه به صدای بلند خوانده شود، به تصویب پارلمان برسد. اگر وکلا با چشمان کورو گوش ناشنوا به یک قانون بطور بسته، رای بدهند، در آنصورت رای اعتماد ملت را از دست داده است. از دید این حقیر، پارلمان افغانستان با رای دادن به این قانون که شدیداً به کرامت انسانی زنان لطمه واردنموده و حقوق دموکراتیک آنهاراپایمال نموده است، اعتماد ملت را از دست داده است. چون در موقع تصویب این قانون ما هیچ صدای از هیچ وکیلی نشنیدیم و هم کدام مصاحبه در رسانه ها از انها نخواندیم. فقط پارلمان اکنون در برابر دوانتخاب قرار دارد:

  الف - استعفای جمعی.

 ب ـ  تدویر جلسه مجدد ورد تصویب ماده های افتضاح آور این قانون به اضافه اعتراف به اشتباه تصویب قبلی.

   شاید در ظاهر این مسئله کمی ساده جلوه نماید. اما این ماده ها اگر درست شکافته شود، نشاندهنده آن است که کشور رخ به سمت رژیم طالبانی دارد. گذشته ازآن تصویب این قانون کاملاً با انگیزه سیاسی برای در هم کوبیدن اندیشه های مدنی جامعه ای است ، که بیش ازدیگران زنان این جامعه در عرصه فعالیت های اجتماعی، پایایی وکارایی دارند. چنانچه اکنون همین جامعه، اولین زن والی در تاریخ افغانستان دارد وشیرزن دیگری در سطح ملی وبین المللی مدافع سرسخت حقوق بشر بوده وبر بنیاد کاربردهای فعالانه اش در این زمینه، ناظر وگزارشگر حقوق بشر در سودان می باشد.جوایز متعدد بین المللی را به خود اختصاص داده است. فراموش نبایدکرد که این افتخارات، پیکر خصمان این جامعه را در داخل و در منطقه آتش میزند.آنها طبعاً دست روی دست نمیگذارند، هر از چند گاهی از زوایه های مختلف، دسایس شان را به وسیله ایادی های شان، راه اندازی میکنند. گاهی فلم کابل اکسپرس میسازند، گاهی روزقدس را وارد فرهنگ این جامعه میکنند، گاهی بیرقی را که گویا متبرک شده، بر می افرازند وگاهی هم قانونی را در بالاترین سطح به تصویب میرسانند که در آن نشان بدهند که گویا این جامعه در همسویی فکری با طالبان قرار دارندتاجهان را در برابر جامعه بر آشفته سازند. بعدسید عالمی بلخابی که خود از طراحان این قانون اند، به دفاع از تصویب این قانون برخیزند. این بر جامعه هزاره است با این توطئه های پنهان وآشکار، برخورد آگاهانه داشته باشند. 

 پرسش دیگر این است که آیا جناب رئیس جمهور هم قانون را ناخوانده توشیح میکند؟ آیا آن دستگاه عریض وطویل، سکرتریت ، سخنگو ، وزرای مشاور، از حقوقی گرفته تا سیاسی و فرهنگی، هیچکدام به این ماده های برده ساز ومتناقض با حقوق دموکراتیک وانسانی زن، توجه نکردند واگر خودشان وقت نداشت آنها میتوانستند، ماهیت این ماده های فضیحت باررا به گوش شان برسانند. اماشاید چنین نباشد. تصور بر این است که خط حرکت این قانون از تسوید کنندگان تابه رئیس جمهور، یک خط اتصالی بوده که آگاهانه با عجله این قانون را توشیح کردند. محال است که بدون آگاهی از متن این قانون رئیس جمهور بر آن امضا گذاشته باشد. چون این قانون در نوع خود بعد از شناسایی رسمی مذهب جعفری درقانون اساسی، دومین قانونی است که به اهل تشیع می پردازد. طبعاً قبل از تصویب به دقت غور گردیده است. اماعدم تعدیل ماده های برده ساز این قانون، آگاهانه بوده تاطرح" خط اتصالی" برای ضربه زدن به پیکر یک جامعه محروم، جنبه عملی به خود بگیرد. بعد که دنیا آقای کرزی را تحت فشار قرار دارد واو تازه میگوید که ما اگر مواد نادرست در این قانون دریافتیم باز نگری می کنیم. بلافاصله میگوید که آنچه که جامعه جهانی میگوید این قانون آنقدر نادرست هم نیست.

   نکته آخر اینکه  وکلای خبیر ودرد مند اهل تشیع در پارلمان چرا در این مورد سکوت کردند ولب از لب نگشودند و هنوزهم به این سکوت خویش ادامه میدهند. چون آنها بهتر از هرکسی میدانند که در تصویب این قانون به مقصد بدنام سازی یک جامعه، چه تعمدی در کار بوده است. این اعتراض از سوی آنها باید در همان زمان تصویب صورت میگرفت.در حال هم آنها میتوانند صدای اعتراض شان را بلند کنند.در غیر آن سکوت شان موجب رضا تعبیر خواهد گردید.

 

آمادگی جنگی کوچی ها به شیوه عبدالرحمن خانی
نواندیش

                   

همانطوریکه پیشبینی می شد، کوچی ها امسال با تحرکات و امکانات بیشتر تسلیحاتی به هزاره جات حمله ور شده اند. همین اکنون جنگ کوچی ها با هزاره ها در قره باغ و ناهور غزنی ادامه دارد. کوچی ها امسال عزم کرده اند که مانند سلف خود عبدالرحمن خان، از شش محور که تقریباً شامل تمام ولایات هزاره نشین میگردد، هجوم بیاورند. کوچی ها تا دندان مسلح اند، امکانات فراوان لوژستیکی در اختیار دارند، حمایت مادی و معنوی قدرتمندان دولتی را با خود دارند، و از این نکته هم آگاه هستند که کرسی نیشنان جامعه هزاره در کابل، موعظه "ما با کوچی ها جنگ نمی کنیم" را در کوی و برزن، به گوش مردم می رسانند. در واقع تمام موانع از سر راه کوچی ها برداشته شده و آنها با مورال قوی، به سرزمین مردم بی دفاع و خلع سلاح شده هزاره، حمله می کنند، چون می دانند که صدای این مردم فقیر به گوش کسی نمی رسد. آقای کرزی به دلیل نزدیک بودن کمپاین انتخاباتی خود "خاطر نازک کوچی ها" را نمی آزارد. چون کوچی ها یکی از کارت های برندگی وی در انتخابات است. در بین وزارای دولت افرادی وجود دارند که در عیان و نهان از کوچی ها حمایت می کنند و جاده صاف کن های تسخیر هزاره جات اند. به آب و نان رسیده های جامعه هزاره که چند کرسی دولت را در اختیار دارند، برای حفظ موقعیت شان، تن به هر نوع معامله داده اند و از تجاوز سال گذشته کوچی ها تا امسال، گوش نجنبانیدند و سعی هم کردند که کسی در این مورد سخنی به میان نیاورد، تا مبادا کرسی های آنها به خطر بیافتد. اکنون هم این شعار را پیش کشیده اند که "ما با کوچی ها جنگ نمی کنیم" اما آنها طبعاً این را از روی نادانی نمی گویند، بلکه در پشت این شعار، حفظ قدرت شخصی شان مطرح است. ورنه بین "دفاع وجنگ" بسیار تفاوت وجود دارد. هزاره ها در پکتیا، قندهار، کنر و پشاور هجوم نبرده اند، بلکه این کوچی ها اند که از این مناطق عبور نموده و به هزاره جات حمله ور شده اند. حال این مردم از لحاظ حقوق ملی و بین المللی، به عنوان ساکنان بومی افغانستان، آیا حق ندارند که از سرزمین خود دفاع کنند؟ واعجبا به این منطق به اصطلاح صلح خواهی کرسی نشینان جامعه هزاره! طرح این شعار به معنای آن است که:

 

تمام ادعای ملکیت های به اصطلاع شرعی کوچی ها نسبت به زمین های هزاره جات برحق است. کوچی ها می توانند از علفچرهای هزاره جات مانند سی سال پیش استفاده کنند. کوچی ها هرگاه نیاز به چرانیدن مواشی شان در زمین های مزروعی هزاره جات داشته باشند، کدام مانعی وجود ندارد. چون اگر مردم مقاومت نمایند، طبعاً رهبران شان می گویند که "جنگ نکنید که جنگ به نفع مانیست" در حالیکه مردم این حق را دارند تا از پایمال شدن زمین های مزروعی شان جلوگیری نمایند. مسلماً این جلوگیری بدون مقاومت ممکن نیست، چون جانب مقابل از خشونت و زور استفاده می کند. اما بلافاصله موعظه گران کرسی نشین، این دفاع را هم قدغن می کنند. پس مردم هزاره باید دست روی دست بگذارند، تجاوز و حمله کوچی ها را به سرزمین شان تماشا نمایند، اگر آنها مانند سال گذشته زمین های مزروعی را پایمال کردند، خانه ها را آتش زدند، مردم را آواره ساختند، کشتند و بستند و دزدیدند، فرق ندارد، چون مبادا دفاع مردم سبب شود که کرسی های هادیان جامعه هزاره در کابل، به خطر بیافتد. در غیر آن با کدام منطق می توان، این شعار را توجیه نمود؟!

 

در نوشته های قبلی پیرامون قضییه کوچی ها و هزاره ها، گفته بودیم که زمان آن فرارسیده تا وکلای جامعه هزاره در پارلمان به عنوان خانه ملت، صدای موکلین شان را برسانند. یعنی مسئله کوچی ها را در پارلمان به بحث بکشانند. اما دیده شد که وکلای جامعه هزاره در این باره ناکارآمدی شان را به عیان نشان دادند و از سر ضعف و ناتوانی و یا شاید هم تفاوت های سلیقوی، نتوانستند و یا نخواستند که تجاوز همه ساله کوچی ها را در "خانه ملت" مطرح نمایند. گفته بودیم اگر اختلافات در مواردی دیگر وجود داشت، در مورد قضییه کوچی ها وهزاره ها، هیچ دلیلی اختلاف شان را بر نمی تابد، به جز از بی مسئولیتی و فقدان تعهد در قبال جامعه شان و یا هم حفظ کرسی در پارلمان و به مخاطره نیانداختن نام، نشان، معاش و... در حالیکه پس از "درفشانی های" علم گل کوچی پیرامون ملیت های غیر پشتون، برای وکلای جامعه هزاره که شامل اعتصاب کنندگان بودند، بهترین زمینه ای به بحث کشانیدن مسئله  "کوچی ها و هزاره ها" در پارلمان افغانستان بود. در صورتی که وکلای جامعه هزاره با دقت، جرئت و منطق رسا اعتصاب کنندگان را قانع میساختند که یکی از عمده ترین پیش شرط های آنها درقبال بازگشت به پارلمان "بحث حل قضیه کوچی ها و هزاره ها" در پارلمان می باشد. طبعاً روحیه وکلای اعتصابی با این طرح موافق بود در صورتیکه وکلای اعتصابی جامعه هزاره این پیشنهاد را طرح می کردند. اما آنها حتی جرئت طرح این مسئله را در بین وکلای معترض و هم طراز خود نداشتند. پس نمی دانم که مسئولیت یک وکیل در قبال موکلین اش چه خواهد بود؟ اگر او صدای موکلین اش را در پارلمان بلند نکند، پس به آن وعده های که در انتخابات به رای دهنده گان خود داده بود چه پاسخی دارد؟

 

اوایل ماه حمل امسال، جامعه هزاره در کابل بطور خود جوش، در طی یک مظاهره مسالمت آمیز، هجوم کوچی ها را به هزاره جات هوشدار داده بود. اما اکنون این هجوم عملاً در دستور روز قرار گرفته است. آنچه که بین حرف وعمل آقای کرزی فاصله ایجاد می کند، خیرخواهی ظاهری وی است. آقای کرزی در آغاز دوره موقت ریاست جمهوری خود چنان از هزاره ها ستایش کرد که فکر می شد، هزاره جات از برکت این رئیس جمهور "دموکرات و فاقد تعصب" به گلستان تبدیل می شود. اما هزاره حات همچنان فراموش شده باقی ماند. آقای رئیس جمهور در بامیان در وصف این ولایت و مردم آن آنقدر "سخنان" زیبا فرمایش کردند که تصور می گردید، بامیان فردای آنروز به ولایت درجه اول ارتقا می کند و پلان شهری آن به سرعت جنبه عملی می گیرد و سرک اسفالتی کابل- بامیان پس از چهل سال کارش را با جدیت آغاز می کند. اما بازهم امید ها به ناامیدی گرایید وفقط دوربین های عکاسی روی مغاره نشینان بامیان متمرکز شد و از ریشخندی تاریخ اینکه آقای احسان الله بیات، چند کالای کهنه و نو و چند بوری خوراکه را به این مغاره نشینان توزیح نمود که جناب رئیس جمهور حتی چنین لطفی هم در حق این مردم انجام نداد. بعد وقتی مردم از کوچی ها نزد آقای رئیس جمهور شکایت بردند، وی بطور تلویحی افاده داد که "شما مردم در مرکز قرار دارید و کدام سرحد با کشور های همسایه ندارید، از این لحاظ دست شما همیشه بسته است". با تمام اینها نمی دانم که جامعه و ارباب فکر، توجه دارند که در حاکمیت جناب کرزی است که در این سه سال کوچی های مسلح و یا بهتر است بگوییم که طالبان کوچی نما، بار دیگر به هزاره جات هجوم می آورند و با سلاح دست داشته مردم را می کشند، آواره می سازند و زمین های شان را پایمال و اموال شان راغارت می کنند. در حالیکه در طی سه دهه چه در دوران حاکمیت تک حزبی و چه در دوران مجاهدین، به استثنای دوره طالبان، پای کوچی ها به هزاره جات نرسیده بود و قضیه ختم شده بود. اما این سوال در برابر آقای کرزی به عنوان رئیس جمهور افغانستان که صدها هزار نفر از جامعه هزاره به وی رای داده بودند، قرار می گیرد که:

 

چرا کوچی ها در دوران حاکمیت شما، به هزاره جات هجوم می آورند؟

 

چند پیشنهاد در قبال راهبردی فرایند دفاع از جامعه هزاره در قبال هجوم کوچی ها:

 

1- برای گرفتن پاسخ از دید این قلم، باید آگاهان سیاسی و اجتماعی، فرهنگیان و روشنفکران، حقوقدانان و همه آنانی که دل در گرو مردم فقیر، وامانده، خاک نشین، مغاره نشین، محصور و و فراموش شده خود دارند، نخست باید دروازه رئیس جمهور را تک تک نمایند و در این راستا از همراهی معامله گران جامعه بپرهیزند. و این سوال مهم را در برابر جناب کرزی قرار بدهد.

 

2- طی یادداشت های رسمی عنوانی سازمان ملل متحد، ناتو، آیساف، سفارت خانه های غربی و شرقی، این جمعی دلسوز و آگاه ، مراجعات مکرر داشته باشند و تاریخچه این تجاوز استبدادگرانه را در گذشته، توقف سی ساله وآغاز مجدد سه ساله تجاوز کوچی ها را هم در یادداشت ها قید نمایند و هم به گونه شفایی در تشریح آن بپردازند.

 

3- تظاهرات وسیع مسالمت آمیز در کابل سازمان داده شود، این تظاهرات شامل راه پیمایی ها، سخنرانی ها و صدور قطعنامه ها باشد.

 

4- دفاع از سرزمین هزاره جات را حق مسلم مردم دانسته و این دفاع را برخلاف کسانی که آنرا "جنگ" می دانند، توجیه حقوقی و قانونی نمایند.

 

5- نویسندگان، فرهنگیان و مورخان جامعه هزاره نسبت به قضیه کوچی ها تا می توانند، بنویسند. متاسفانه در این راستا نویسندگان ما کمتر می نویسند و برخی از آنها حتی در این رابطه سکوت کرده اند. در حالیکه در افغانستان شاید هیچ عرصه به اندازه مطبوعات در روشنگری جامعه نقش بازی نکرده است. باید قلم ها را تیز نمود و از حق مردم بی دفاع که دارد بار دیگر تاریخ بر ایشان تکرار شود، دفاع نمود. قلمی که مدافع حقوق مظلومان نباشد، باید آن را شکست و بدور انداخت.

 

برای رسیدن به اهداف بالا یک "کمیته مردمی جدید" به وجود آید کمیته ای که ناسخ تمام کمیته های قبلی باشد، چون کمیته های قبلی چه دولتی وچه به اصطلاح مردمی، قابلیت کاری شان را از دست داده و در ورطه معامله گری، مسامحه ی یک جانبه و حفظ آشکار موقف های دولتی، سقوط کرده اند. اگر می خواهیم که از جامعه خود دفاع کنیم باید با رویکرد جدید نسبت به قضیه کوچی ها و هزاره ها برخورد نماییم. تا از جنگ تمام عیار میان کوچی ها وهزاره ها جلوگیری گردد. از سوی دیگر توجه داشته باشیم که مبادا کشورهای همسایه مرزهای جنوبی و غربی افغانستان، از این غایله بسود خود بهره بگیرند و با دامن زدن اختلافات مذهبی، مرکز کشور را به مکان ناامن و خطرناک تبدیل نمایند. این را باید هم به جناب کرزی، دولتمردان کشور و جامعه بین المللی فهماند که متاسفانه نسبت به تجاوز کوچی ها به هزاره جات با بسیار بی تفاوتی نگاه می کنند. و شاید یکی از این دلایل، عدم آگاهی نسبت به خطرات بعدی این "تجاوز مسلحانه" از ناحیه بهره گیری سیاسی و مذهبی همسایه های افغانستان باشد. چون متاسفانه تا هنوز دیده شده که سیاستگذاران افغانستان بیشتر از آنکه استراتژیکی بیندیشند، مقطعی و گذرا اندیشه کرده اند. همین پیشروی طالب و تحکیم پایه های لوژستیکی آنها در وزیرستان، یکی از نشانه های سنجش های مقطعی، موقتی و گذرای نظامی و سیاسی، پالیسی سازان بود که امروز "بیت الله محسود" با پاکستان صلح می کند ولی در افغانستان نیروهای خود را علیه قوت خارجی استقامت می دهد. در حالی که جنگ کوچی ها با هزاره ها، کمتر توجه برانگیز است، اگر فردا این جنگ به یک جنگ تمام عیار مذهبی و اتنیکی تبدیل شود، آنگاه دیر خواهد بود که شعله های این آتش را در قلب افغانستان و در زیر حلقوم جناب کرزی و قوت های بین المللی، خاموش نمود. چون همه می دانیم که کشور های همسایه افغانستان در قبال کشور ما بی تفاوت نبوده و نخواهد بود.

 

   منبع : پایگاه انترنیتی نهضت مدنی افغانستان ( نما )

بی تذکره های آنسوی مرز و ادعای مالکیت افغانستان

 
نواندیش 
                               منبع: پایگاه اینترنتی نهضت مدنی افغانستان (نما)                       

نزدیک به دو هفته است که پارلمان افغانستان به دلیل کمبود نصاب نمی تواند جلسات خود را تدویر نماید چون صد نفر از وکلا دست به اعتصاب زده اند. وقتی قانون انتخابات به بحث مجلس گذاشته شد، درماده نهم این قانون قید شده بود که "کوچی ها در همه ولایات افغانستان می توانند صندوق های رای دهی داشته باشند". نمایندگان پارلمان طرح این ماده را در قانون انتخابات، امتیازدهی بزرگی به کوچی ها دانسته و در برابر آن به شدت اعتراض کردند. بحث روی این ماده هنگامی مجلس را به تنش کشاند که یکی از نمایندگان کوچی ها با صدای بلند در پارلمان کشور گفت که "ما ساکنان اصلی این کشور هستیم، باقی قومیت ها در افغانستان"مهاجر" می باشند"  پس از این اظهار نظر نمایندگان پارلمان  اعتراض کنان مجلس را ترک گفتند و اعتصاب شان را به عنوان یک واکنش منطقی در برابر سخنان "انحصارگرانه" نماینده کوچی ها، اعلام کردند و تا لحظاتی که این سطور رقم می خورند، اعتصاب وکلا ادامه دارد. گرچه در این مدت میانجیگری های زیادی صورت گرفته، اما به کدام نتیجه ای نرسیده است. نکته جالب اینکه شنیده شد که هیات از سوی نماینده کوچی ها نزد وکلا به مقصد معذرت خواهی می روند، اما وقتی از نماینده کوچی ها پرسیده شد که آیا هیاتی جهت پوزش خواهی از سوی شما آماده شده است و یاخیر؟ وی در پاسخ گفت "من از این هیات کدام اطلاعی ندارم. ما اکثریت بودیم، هستیم و خواهیم بود. پس ما وارث این کشور هستیم".

 

بحث نخست در این است که کلمه "کوچی" خود صفت خویش را ادا می کند. کوچنده، سفرکننده، همیشه مسافر، بی وطن، گشتنده و مهاجر. کوچی ها نه تنها سیر و سفرشان در افغانستان خلاصه نمی شود، بلکه آنها را میتوان کوچی های پاکستانی نیز نامید. اساساً "افغانستانی" بودن کوچی ها پرسش برانگیز است چه رسد به آنکه آنها سایر قومیت های کشور را "مهاجر" خطاب نمایند و خود را ساکنان اصلی این کشور. کوچی ها تذکره تابعیت افغانستان را ندارند. کوچی ها به دولت مالیه نمی پردازند. کوچی هاخدمت زیر بیرق (سربازی) انجام نمی دهند. کوچی ها بدون آنکه خلع سلاح شوند، مسلحانه در دوطرف مرز گشت و گذار می کنند. کوچی ها شامل پروگرام "خلع سلاح" نشده اند. هویت شهروندی، مالیه دهی، خدمت عسکری، اطاعت از قوانین کشوری از جمله نشانه های اساسی و عمده ثبوت هویت شهروندان اند که کوچی ها هیچ کدام از این شرایط را نداشته و ندارند. پس چگونه و با کدام دستاویز می توانند ادعا نمایند که قومیت های دیگر"مهاجر" اند و آنها ساکنان "اصلی" کشور می باشند؟

 

تمامیت خواهان در دستگاه قدرت از سه سال بدینسو طبق یک استراتژی منظم، قدم به قدم سیاست حمایت از کوچی ها را در پیش گرفته اند. دو سال است که کوچی ها بطور باالقوه بالای هزاره جات حمله می کنند. قبل از آن یکسال تمام از سوی قدرتمداران دولتی برای این هجوم مسلحانه کوچی ها به هزاره جات زمینه سازی صورت گرفت و پیام های متعددی به سران کوچی پیرامون آمادگی برای حمله به هزاره جات رد و بدل گردید. یعنی حمایت از کوچی ها یک پروژه دقیقاً سنجش شده است که طرح ماده نهم قانون انتخابات یکی از نمونه های برجسته آن می باشد. این ماده اگر به تصویب می رسید، حضور کوچی ها در سراسر افغانستان به عنوان یک اصول پذیرفته شده قانونی، مسجل می گردید. پس آز آن کوچی ها در تصاحب زمین ها، مراتع و چراگاه ها در کل کشور دست باز می داشتند. این در نوع خود، اولین بار بود که نماینده گان پارلمان افغانستان در برابر طرح یک ماده "انحصارگرانه" از خود واکنش منطقی نشان دادند و اهانت نماینده کوچی ها را به سایر قومیت های افغانستان با اعتصاب قانونمند شان پاسخ گفتند. اما از دید این قلم این اعتصاب نباید تنها به یک دست آوردی کوچکی مانند "معذرت خواهی نماینده کوچی ها" خلاصه شود. این اعتصاب می تواند اهداف مهمتر و با ارزش تری را دنبال نماید. چون وکلای جوامع محروم و مردم افغانستان به عیان احساس کردند که شوونیزم و تمامیت خواهان، آنها را نه تنها ساکنان اصلی کشور نمی دانند، بلکه با صراحت می گویند که آنها وارثان این آب و خاک نیز نمی باشند. و حتی جمع این قومیت ها را "اقلیت" خطاب می کنند و خودشان را  "اکثریت" جامی زنند. این طرز برخورد می تواند درس تاریخی برای قومیت های محروم افغانستان باشد که در جهت وحدت و همبستگی شان بیش از گذشته قامت فراز کنند. از سوی دیگر ما در زمان و مکان دیگر، در شرایط و اوضاع سیاسی غیر از یک دهه پیش زندگی می کنیم. برای رفع "بحران اعتماد" فرصت طلایی پیش آمده که با تمام قوت قومیت های محروم و محکوم افغانستان در جهت اتحاد و همدلی، باید از آن بهره بگیرند و وحدت درونی شان را نه به عنوان یک فرصت زود گذر بلکه به مثابه یک استراتژی، نهادینه بسازند. یکی از این نشانه های بااهمیت همبستگی در این مرحله حساس، کشانیدن قضیه "تجاوز مسلحانه کوچی ها به هزاره جات" به بحث پارلمان افغانستان می باشد. چون دیگر روشن شده است که عناصری در دستگاه قدرت افغانستان برای تقویت انحصار و تمامیت خواهی در عقب کوچی ها قرار دارند و آنها را نه تنها از لحاظ لوژستیکی حمایت می کنند، بلکه از لحاظ معنوی روحیه می دهند تا ابتدا هزاره جات را فتح نموده و بعد قدم به قدم در مناطق غیر فرهنگی و زبانی شان رسوخ بدهند. اگر در گذشته شک و ریبی در  این زمینه وجود داشت، حالا طرح ماده نهم قانون انتخابات همه چیز را روشن نمود که چه سیاستی آزمندانه ای در عقب این طرح وجود داشته است.

 

کشانیدن قضیه تجاوز مسلحانه کوچی ها به هزاره جات در پارلمان افغانستان، بیانگر آغاز یک مرحله جدیدی از همبستگی جوامع محروم کشور خواهد بود و طرح این معضل از سوی نمایندگان مجلس را می توان به عنوان یک دستاورد میمون و مبارک در راستای شکست بحران اعتماد میان این جوامع به حساب آورد. قضیه هجوم کوچی ها به هزاره جات یک مسئله خاص محلی نیست که تنها به جامعه هزاره اختصاص داده شود، بلکه این یک معضل بزرگ کشوری است که باید پارلمان کشور بدان رسیدگی نموده و قضیه را از ریشه حل نماید. هجوم مسلحانه کوچی ها به هزاره جات تداوم یک استبداد تاریخی است که از دوران امیرعبدالرحمن آغاز گردید و تاسال ۱۳۵۷ خورشیدی ادامه یافت. دو و نیم دهه دیگر به دلیل بحران های متوالی، کوچی ها نتوانستند به هزاره جات برگردند. تسلطه سه ساله طالبان در هزاره جات در واقع تسلط همان کوچی ها زیر نام طالب بود. چون رهبری این سلطه گرایی را ارباب کوچی ها یعنی "ملک نعیم کوچی" به عهده داشت که شخصاً از سوی ملاعمر توظیف شده بود. خلاصه ۲۵ سال کوچی ها نتوانستند استبداد به جا مانده از اسلاف شان را در هزاره جات پی بگیرند. اما از دو سال بدنسو در موجودیت جامعه بین المللی و ادعاهای بلند بالای چون: دموکراسی، آزادی بیان، عدالت، حکومت انتخابی، رئیس جمهور منتخب، شورای ملی و غیره، کوچی ها استبداد تاریخی اسلاف شان را بصورت آشکار و علنی دنبال کردند. کوچی ها با پایمال نمودن کشتزارها، آواره سازی هزاران فامیل و کشتن بیش از هیجده نفر در بهسود، به ریش دموکراسی و حکومت انتخابی آقای کرزی خندیدند.

 

معضل کوچی ها و هزاره ها، یک معضل ملی بوده که پیوند دهی آن به یک قضیه محلی در واقع تایید استبداد تاریخی نسبت به جامعه هزاره است. لذا نمایندگانی که دست به اعتصاب زده اند، می توانند که بحث روی معضل کوچی ها و هزاره ها را به عنوان یکی از پیش شرط های بازگشت شان به پارلمان مطرح نمایند. نماینده کوچی ها وقتی اقوام دیگر را "مهاجر" خطاب نمود، در آغاز تصور می شد که از روی احساسات این اهانت را در خانه ملت انجام داده است. اما وقتی در دور بعدی از مصاحبه اش با بی بی سی، اظهارداشت که تنها ما "وارثان" این کشور هستیم، روشن گردید که این تنها سخن او نه بلکه زبان تمام تمامیت خواهان است که از حلقوم یک فرد خارج شده است. تمامیت خواهان با تمام قوت در تکاپو بوده و هستند تا تسلط شان را در سراسر افغانستان وسعت بدهند و طرح ماده نهم قانون اتنخابات یکی از این راهکار های استیلا جویانه است که به گسترش دهی سلطه شان صبغه قانونی بدهند. لذا نمایندگان پارلمان افغانستان می توانند با طرح معضل کوچی ها و هزاره ها، سرانجام قانونی را به تصویب برسانند که از برگشت کوچی ها به هزاره جات جلوگیری نماید. برای حل معضل ملی کوچی ها، می توانند حضور آنها را در مناطق فرهنگی و زبانی خودشان "محدود سازند". برای طرح معضل کوچی ها و هزاره ها در بحث پارلمان می توان به نکات ذیل اشاره نمود:

 

1- حضور کوچی ها در هزاره جات یک حضور استبدادی است که در طی صد سال اخیر از روحیه "هزاره ستیزی" منشاء گرفته و می گیرد.

 

2- تمام زمین های که در هزاره جات توسط کوچی ها غصب گردیده از طریق زور و عنف بدست آمده، چون حاکمان، والی ها و اراکین حکومت های محلی جانبدار کوچی ها بوده اند.

 

3- هیچ فرمانی ازسوی مراجع قانونی وقت بصورت کتبی وجود ندارد تا علفچرهای هزاره جات را برای کوچی ها مجاز کرده باشد.

 

4- کوچی ها در طی این سالهای متمادی در هزاره جات ویرانی های پرشماری را به وجود آورده، آنها نه تنها دیگر به این مناطق برنگردند، بلکه از عملکرد های غارتگرانه گذشته شان غرامت هم بپردازند. چنانچه سال گذشته در بهسود علاوه بر ویرانی و تاراج، بلکه هیجده نفر از ساکنان محلی را به قتل رسانیدند.

 

5- برای حل معضل کوچی ها، آنها باید به مناطق فرهنگی و زبانی شان ساکن شوند و از گشت و گذار به مناطق غیر فرهنگی شان جلوگیری شود.

 

و سرانجام اینکه امیدواریم که نمایندگان پارلمان افغانستان بتوانند، از این اعتصاب خویش بهره سالم بگیرند و در جهت حل معضلات ملی و از جمله از تهاجم مسلحانه طالبان کوچی نما به هزاره جات، برای همیشه جلوگیری نمایند و با این همبستگی و همدلی شان صفحه جدیدی در تاریخ حیات اجتماعی کشور باز نمایند.

 

photo: shepherd with sheep and goats on mountain side

هزاره جات، سرزمین هزاره ها است
نواندیش

کوچی ها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یازدهم حمل ۱۳۷۸خورشیدی، در تاریخ مبارزات حق طلبانه جامعه هزاره یک روز فراموش ناشدنی و تاریخی است. در همین روز هزاران نفر در شهر کابل گرد هم آمدند و برعلیه نیت تجاوزمجدد کوچی ها به هزاره جات مارش عظیمی را براه انداختند. این راهپیمایی طولانی در واقع بار دیگر سطح بالای شعور سیاسی جامعه هزاره را به نمایش گذاشت. از دو سال بدینسو کوچی ها برای تداوم استبداد تاریخی اسلاف شان به هزاره جات حمله ور شده اند و علاوه بر غارت، چپاول و پایمال کردن زمین های مزروعی مردم بهسود، حدود هجده نفر را به قتل رسانیده و تعدادی زیادی را زخمی و هزاران خانواده را به آوارگی کشانیدند. اما متاسفانه در کابل به عنوان مرکز تصمیم گیری های سیاسی و ملی صدای مردم بی دفاع و خلع سلاح شده هزاره را نه تنها نشنیدند، بلکه با آگاهی تمام سعی کردند که این صدا را با حیله های مختلف ضعیف و ناشنوا بسازند. هادیان جامعه هزاره در رابطه به تجاوز مسلحانه سال گذشته کوچی ها سکوت کردند، وکلای جامعه هزاره معضل کوچی ها و تجاوز صریح آنها را به هزاره جات، نتوانستند که در پارلمان افغانستان به بحث بکشانند. وکلای هزاره اگر در موارد دیگری با هم اختلاف داشتند اما می توانستند که در این مورد مشخص همنظر عمل نمایند. اما با تاسف که در قضیه کوچی ها وکلای این جامعه ناکار آمدی شان رابه وضوح نشان دادند. سکوت پیرامون تجاوزطالبان کوچی نما به هزاره جات از سوی وکلای هزاره یک غفلت تاریخی است که نباید امسال این غفلت مجدداً تکرارشود. نکشانیدن این بحث به پارلمان افغانستان پرسش های بسیاری را در برابر این وکلا قرار می دهد که جبن و معامله گری از ساده ترین های آن می باشد.

 

پس از سی سال، تجاوز مجدد کوچی ها را به هزاره جات، باید در تسلسل استبداد تاریخی پس از عبد الرحمن مطالعه نمود. این تجاوز در واقع تبیینی از روح ساقط نشده "هزاره ستیزی" در افغانستان است. برخی ها تصور می کنند که ما هزاره ها به حق خود رسیده ایم. وزیر، وکیل و معاون رئیس جمهور داریم. دیگر در معرض قتل عام قرار نداریم. به طورعلنی کسی ما را بنام "هزاره" اهانت نمی کند و...، اما این طرز نگاه یک تصور باطل است. هزاره ستیزی با همان قوت خویش ادامه دارد، تنها شکل آن عوض شده است که در اینجا به چند نمونه آن اشاره می کنیم:

 

امروز مانند گذشته عمده ترین خدمات اجتماعی شهر های عمده افغانستان از جمله شهر کابل به عهده جامعه هزاره است. اما فقیرترین و نادار ترین مردم در همین شهر ها، هزاره ها اند. هزاره جات مکان بسیار امن و مطمئن ترین مناطق برای خارجی ها به شمار می رود و از کشت کوکنار خبری نیست. اما در این مکان امن از بازسازی خبری است؟ عدم باز سازی هزاره جات ریشه در تعمد آگاهانه ای دارد که از سوی هزاره ستیزان در دستگاه قدرت اعمال می گردد. شماری از ولسوالی های پرنفوس هزاره جات که واجد ولایت شدن را دارند، چرا به "ولایت" ارتقا نمی کنند؟ چرا از سهمگیری تیم های بازسازی و عمدتاً موسسات خارجی به هزاره جات جلوگیری می شود؟ چرا از کار اسفالت سرک کابل- هزاره جات که از چهل سال پیش طراحی شده بود، خبری نیست؟ چندین کشور از جمله کشور جاپان حاضر گردید که مجسمه های بودا را از نو احیا نمایند، چرا در این مورد سکوت اختیار گردیده است؟ با تمام وعده های پی هم از جمله رئیس جمهور، تا هنوز چرا ولایت بامیان، به ولایت درجه اول ارتقا نکرده است؟ آیا ترس از احیای عظمت تاریخی بامیان، ترس از احیای هویت جهانی هزاره ها نیست؟ دانشگاه بامیان به عنوان یگانه دانشگاه هزاره جات چرا از فقدان بودجه لازم رنج می برد؟ و اگرمساعدت مردم این مناطق نباشد، این دانشگاه در فردای همان روز سقوط نمی کند؟ وزارت تحصیلات عالی با آن بودجه سرشار خویش چرا دانشگاه بامیان را مساعدت نمی کند؟ ولسوالی جاغوری که از هر لحاظ  واجد ولایت شدن را دارد، چرا به ولایت ارتقا نمی کند؟ چرا کادر هزاره در بدنه دولت استخدام نمی شوند؟ این چگونه مشارکت ملی است که در وزارتخانه های کلیدی، کادر هزاره به ذره بین دیده نمی شود؟ و از همه اینها که بگذریم، آیا تجاوز مجدد کوچی ها ادامه همان استبداد تاریخی نیست که توسط امیر جابری بنام عبدالرحمن پایه گذاری شد؟ پس آز آن اسلاف این امیر با شیوه های مختلف سیاست "هزاره ستیزی" را به عنوان یک استراتژی در افغانستان دنبال کردند. نماد برجسته تداوم استبداد تاریخی نسبت به هزاره ها در افغاتستان، حضور کوچی ها در فصل گرما در هزاره جات بوده است. چون حاکمیت های استبدادی، در تمام مناطق جوامع محروم و از جمله هزاره جات، حاکمان هم تبار خود را می فرستادند. تا سال ۱۳۵۷ بطور قطع چه در دوران حکومت اعلای دایزنگی و چه پس آز آن، هزاره ها به یاد ندارند که حداقل در کل هزاره جات یک حاکم "دری زبان" آمده باشد. همه حاکمان در این مدت طولانی، پشتون تبار بودند. کوچی ها وقتی به هزاره جات هجوم می آوردند، همه با تفنگ های همان زمان مسلح بودند، در حالیکه در خانه های هزاره ها حتی یک "چاقوی تیز" اسلحه جارحه به شمار می رفت. اما کوچی تفنگ بدوش به دنبال شتران و گوسفندان خویش با تبختر راه می رفت و طبیعی است که چه هراسی بر دل مردم هزاره می افکند. کوچی ها متکی به سلاح و حمایت آشکار حکومت های محلی، زمین های مزروعی مردم هزاره ها را به محل چراگاه مواشی شان در می آوردند. جنگ های متعددی بین مردم محل و کوچی ها در می گرفت. اما از قبل روشن بود که هزاره ها به خاطر دفاع از سرزمین و زراعت شان چه بهای سنگینی را می پرداختند. مواردی متعددی وجود داشته که حتی مردم یک قریه به خاطر یک درگیری عادی با کوچی ها، از قریه شان آواره شده اند و تمام زمین و دارایی شان را حکومت وقت یا در قید ضبط خود درآورده و یا بخشی ازهمین زمین ها را برای کوچی ها با زور و عنف به قباله داده است. اگر کوچی ها ادعا دارند که ما زمین های "قباله شده" در هزاره جات داریم، کدام مرجعی این را اجازه می دهد که قباله های که با زور و جبر اجرا شده باشد، آن را قانونی و یا شرعی قلمداد نماید.

 

امسال کوچی ها از قبل به هزاره ها هوشدار داده اند که ما مجدداً به هزاره جات حمله ور می شویم. گرچه این مسئله تا حد زیادی قابل پیش بینی بود، چون بعد از تجاوز بی رحمانه کوچی ها در سال گذشته، سکوت رهبران، وکلا، روشنفکران و کم نویسی نویسندگان و فرهنگیان جامعه هزاره در این رابطه، برخی عناصردستگاه قدرت را که در این راستا فعال اند، تشویق کرد تا تحرکات سنجیده شده و معاملات پشت پرده را سازماندهی نمایند و از این طریق حضور کوچی ها را در هزاره جات مسجل سازند. ورنه اگر چنین نمی بود، کوچی ها به هیچ عنوانی جرات نمی کردند تا هوشداری از تجاوز مجدد شان به هزاره جات بدهند. اما این مردم بودند که با حضور خود جوش شان در آغاز امسال به صحنه آمدند تا  به همه بفهمانند که ما از سرزمین خود دفاع می کنیم. چون هزاره جات سرزمین هزاره ها است نه از کوچی ها. از سوی دیگر مردم هزاره، عدالت پروری حکومت آقای کرزی را در جلوگیری از تجاوز مجدد کوچی ها محک خواهند زد. اگر حکومت آقای کرزی آهنگ تجاوز مجدد کوچی ها را به هزاره جات مانع نشود، دیگر برای جامعه هزاره آشکار خواهد گردید که دموکراسی، عدالت، وحدت ملی، برابری حقوق ملیت ها در افغانستان فقط یک شعار بیش نخواهد بود که دستگاه قدرت برای بقای خویش از این شعار های رنگین بهره برداری می کنند، اما درعمل خود برضد همین شعار ها می ایستند.

 

از سوی دیگر مارش یازدهم حمل جامعه هزاره، به وزرا، وکلا، احزاب، روشنفکران و فرهنگیان جامعه هزاره، بهترین آموزه ای بود که دچار غفلت تاریخی نشوند با قلم و قدم شان از جامعه خود به دفاع برخیزند. این آموزه ها را بطور خلاصه فهرست می نماییم:

 

۱- برای جلوگیری از تجاوز کوچی ها به هزاره جات، پارلمان افغانستان به عنوان "خانه ملت" قضیه کوچی ها را باید به بحث بگذارند و برای حل دایمی اسکان کوچی ها در مناطق فرهنگی شان چون جنوب و شرق افغانستان، تدابیر عملی اتخاذ نمایند و در این مورد مقرره ای تقنینی را به تصویب برسانند. بدیهی است که برای کشانیدن این بحث در پارلمان وکلای جامعه هزاره متحد و همبسته باید عمل نمایند و تا وقتی که این بحث در دستور کار پارلمان قرار نگیرد از پا نایستند.

 

۲- نمایندگان که در روز مارش، قطعنامه مظاهره را به سازمان ملل متحد سپرده بودند، در پی نتیجه آن باشند، چون نمایندگی سازمان ملل متحد سه روز وقت خواسته بودند.

 

۳ - وزرای جامعه هزاره، قضیه آهنگ تجاوز مجدد کوچی ها را به بحث کابینه بکشانند، اگر کابینه تمایل به این بحث نداشت، بدون هراس آن را به رسانه ها افشا نمایند، ولو موقف وزارت خود را از دست بدهند، چون آنها از نام جامعه هزاره به کرسی وزارت رسیده اند.

 

۴- کوچی ها به شدت مسلح اند، جامعه هزاره در صورت تجاوز مجدد کوچی ها برای دفاع از سرزمین خویش تدابیر دقیق، اگاهانه، منطقی و سنجش گرانه ای را روی دست بگیرند و این تجهیز مسلحانه طالبان کوچی نما را به گوش جامعه بین المللی رسانیده و در رسانه ها فاش نمایند.

 

۵ - نویسنده گان و فرهنگیان جامعه هزاره، با قلم شان پیش زمینه های تاریخی تجاوز کوچی ها را درهزاره جات، بنویسند. در این رابطه شواهد بسیار مستند تاریخی وجود دارد که پرده از سیاست "هزاره ستیزی" در افغانستان بر می دارد. بستر سازی فرهنگی برای تعریف و تبیین این استبداد سیاه نسبت به هزاره ها یک دین تاریخی است که باید از سوی فرهنگیان جامعه هزاره در سطح ملی و بین المللی ادا گردد. این نوشته ها چه بهتر که به زبان های بین المللی ترجمه و انتشار یابند.

 

۶ - احزاب و جریان های سیاسی مربوط به جامعه هزاره، در صورت تجاوز مجدد کوچی ها به هزاره جات تظاهرات، تحصن و نافرمانی های مدنی را سازمان بدهند و با اعلامیه ها و سخنرانی های شان این تجاوز را به شدت محکوم نمایند.

 

۷- کمیسیون های که برای حل قضیه ای کوچی ها با هزاره ها، تشکیل می شود، افراد خبیر،خیّر، شجاع و صادقی که از آگاهمندی تاریخی نسبت به این معضل، برخوردار باشند، به حیث نماینده در این کمیسیون ها فرستاده شوند. از قرارگرفتن افراد معامله گر، سودجو، متملق و ضعیف النفس در این کمیسیون ها جداً جلوگیری شود.

 

آخر اینکه جامعه هزاره دچار دشواریهای اند که جوامع دیگر، بسیاری از این دشواری ها را عبور کرده اند. پس پرداختن به عامگرایی های بی اثر، یا به اصطلاح دیگر، در آوردن بازی های روشنفکرانه، زیر نام طی طریق در راستای اندیشه به اصطلاح فراقومی و غیره به جز از یک فیشن سیاسی دیگر چیزی نخواهد بود. چون در گذشته همه این "مسیر" ها در سیمای انترناسیونالیسم پرلتری و اخوت خواهی، آزمایش گردیده است. اما ماهیت تمام این حرکت ها در محور "مسئله ملی" چرخیده و در آینده هم خواهد چرخید. چون بدون حل مسئله ملی در افغانستان، نه در این کشور صلح می آید، نه ثبات، نه دموکراسی ونه عدالت.  افغانستان کشور قومیت ها است، فقط تامین حقوق عادلانه و مساویانه این قومیت ها بر اساس شعاع وجودی شان، راهی بسوی تامین وحدت ملی و سرانجام ایجاد یک دولت ملی در کشور خواهد بود. هر مسیری که این هدف را برآورده سازد، باید آن فرایند را طی نماییم. طبیعتاً حل مسئله ملی در افغانستان، در گام نخست شناسایی هویت پذیری قومیت های این کشور می باشد و احیای هویت این قومیت ها مستلزم کار و فعالیت سیاسی و فرهنگی در راستای تعریف، شناساندن تاریخ و فرهنگ همان قومیت میسر است و بس. یکی از تعریف ها بگونه ای مشخص، بیان تسلسل استبداد تاریخی تجاوز کوچی ها در هزاره جات است که آگاهان جامعه هزاره از شرح آن نباید ابا بورزند.

 

                               به نقل از:

                              پایگاه اینترنتی نهضت مدنی افغانستان (نما)

                                            بیم موج

 یاد آوری:

 اسد بودا، باقلم اعجازگر وتوانای خویش ازنقاشی های " غلام سخی هزاره " سخن میگوید. تصویر پردازی این هنرمند بی بدیل را نه تنها به عنوان یک " رخداد " عظیم در تاریخ هنر نقاشی قرن بسیت ویکم میداند، بلکه از ظهور رسمی " هنر هزاریسم "توسط این هنرمند چیره دست در سال ۲۰۰۴ مسیحی درعرصه هنر نقاشی جهانی، خبر میدهد. اسد بودا، رنج انسان هزاره را که در تابلو های غلام سخی تصویر یافته است، رنج تمام بشریت میداند و میگوید که از این درد مشترک است که هزاره ها بعد جهانی می یابند.یکی از زیبا ترین مثال های که بودا در نوشته اش می آورد،رمان " باد بادک باز " است،استدلال مینماید که این ژانر ادبی به دلیل درقله ادبیات جهانی قرار می گیرد که روایتگر رنج و درد تاریخی انسان هزاره است.بودا خود در چندین جای اذعان دارد که من درطی یک نوشته کوتاه نمیتوانم ازتمام پیچیده گی" هنر هزاریسم " که در تابلوهای غلام سخی  تبلور یافته، پرده بردارم،چون همانطوریکه رنج آدمی پیچیده و مغلق است، تفسیر وتبیین هنر هزاریسم که در رنج وآواره گی تنیده وبزرگ شده ،مغلق تر از آن است. امابودا، در تفسیر برخی از تابلو ها چنان ظریفانه وهنر مندانه حرف میزند که گویا خودش در متن این تابلوها قرارگرفته باشد.

  من وقتی این نوشته بودا رادر سایت " بسوی عدالت " خواندم ، حیفم آمد،که خواننده گان " فصل رهایی" ازآن بی نصیب بماند.فقط خواهش من از خوانندگان گرامی این است که پیرامون این نوشته زیبا از ابراز نظر شان دریغ ننموده وازاین مسیر در گسترده گی وتعریف "هنر هزاریسم " سهیم شوند.

                                                                                                                     نواندیش

    اسدبودا

                               بيم موج؛

                                        بازنمايي تجربة رنج و آوارگي در هنر هزاريسم

Mazary.Net
نام اثر: شامامه، نقاش: غلام سخی هزاره، پدید آورنده سبک هزاریسم

 

آوارگي، نخستين تجربه سرگرداني آدمي است و تقدير انسان با زنجيرة آوارگي‌هاي بي‌پايان رقم مي‌خورد. هبوط، آوارگي از «بهشت» است، زاده‌شدن، هجرت از زهدان مادر، جواني هجرت از كودكي و پيري هجرت از جواني، مرگ آوارگيِ روح از تن. آوارگي به اين معنا تقدير عام بشري و پديدة اجتناب ناپذير است و كمتر مي‌شود در بارة آن چون و چرا كرد. گونة ديگر از آوارگي، آوارگي اجتماعي و سياسي است كه به عامل انساني مربوط مي‌شود. اين آوارگي پديدارِ انساني و اختياري است، بستگي به وضعيتِ‌اجتماعي دارد و از جامعه‌ي تا جامعة ديگر تفاوت پيدا مي‌كند. به سخني ديگر اين نوع آوارگي پديده‌ي غير طبيعي و انساني است و به همين دليل مي‌توان در مورد آن پرسشِ اخلاقي مطرح كرد. در تاريخ بشر نام قوم “يهود” با آوارگي پيوند خورده است؛ درون‌مايه عهدِعتيق را داستان آوارگيِ آن‌ها تشكيل مي‌دهد، اما در دنياي معاصر مهاجرانِ افغانستاني تيپ ايدئال آوارگي و بي‌پناهي به شمار مي‌روند و في‌الواقع بزرگ‌ترين رقم آوارگان امروز را به خود اختصاص داده‌اند. به رغم آن‌كه مهاجرينِ افغانستاني بيش‌ترين رقم آوارگان دنياي امروز را تشكيل مي‌دهند، تا هنوز كسي قادر نبوده است اين تجربه‌ي اندوهناكِ انساني را به درستي روايت كند، گزارش‌ها و تحليل‌هاي مربوط به مهاجرين افغاني نه تنها پرده از رخسارِسياه اين تجربة خوفناك انساني پرده نمي‌گيرند، بلكه با در پيش‌گرفتنِ روش‌هاي غلط جنبه‌هاي تراژيكِ آن را پنهان‌تر ساخته‌ اند.

در اين ميان نقاشي‌هاي «غلام‌سخي‌هزاره» يك استثنا و شايد بگوييم عظيم‌ترين «رخداد» است كه در تاريخ آوارگي اتفاق افتاده و عمق هراس و وحشتي تجربه‌ي مهاجرت در آن‌ها بازنمايي شده است. خشونت‌هاي سيم‌هاي خاردار، سرگرداني در دريا‍، غرق‌شدن در ظلمتِ‌امواج، “گم‌شدن درمه” و حيرت در “دشتِ‌گريان” بي‌پناهي و… را كه سينماگرانِ ژانرآوارگي كوشش مي‌كردند در پردة سينما به تصوير بكشند، اكنون غلام‌سخي به زبان نقاشي روايت نموده و با قدرت‌مندترين جلوه‌ها‌ي زيبايي‌شناختي به ما عرضه مي‌كند. غلام‌سخي، از مهاجران دوران جنگ‌هاي داخلي است، در افغانستان متولد شده و از مسير خيزابه‌هاي امواج‌ وحشي و هولناك، با قايقي كه هرلحظه امكان داشت او را در قعر دريا به كام مرگ بفرستد به استراليا مهاجرت كرده است، اكنون در استراليا نقاشي تدريس مي‌كند، متخصص كارهاي گرافيكي و تصوير ديجيتالي است؛ فعاليت‌هاي سينمايي دارد، از جمله در فيلم مشهور «آخرين‌انسان» همكاري داشته است. در دنيايي نقاشي شخصيتِ شناخته شده است، تا هنوز در بزرگ‌ترين مسابقه‌ها و جشن‌واره‌ها شركت كرده و برنده‌ي چندين جايزة “ملي” و “بين‌المللي” در هنر نقاشي است. موضوعِ اصلي نقاشي‌هاي او را بازآفريني و بازروايي خاطراتِ گمشده تشكيل مي‌دهند كه در هاله‌ي سكوت و فراموشي فرورفته است:خاطراتِ جمهوريِ‌سكوت. نه تنها سرزمينِ از دست‌رفته‌اش را به خاطر دارد و آن‌را با رنگِ تخيلش بازآفريني مي‌كند و مي‌آرايد، بلكه خاطراتِ گذشته‌هاي دور، حتي خاطرات ماقبل تاريخ را نيز در نقاشي‌هاي او بازتاب يافته است. در واقع او هستيِ روشن‌شده در خويشتن است كه پس از مدت‌ها تجربة آوارگي و سرگرداني در دريا اكنون به يكي از نمايندگانِ اصلي نقاشي «فاجعه» و «آوارگي» به شمار مي‌رود، زيرا نقشِ”گام‌هاي گمشده” آواره‌ترين مردم جهان را در ساحل درياها و روي شن‌هاي بي‌حافظة گذرگاه‌هاي قاچاقي رنگ‌آميزي مي‌كند تا از خاطره‌ها محو نشوند. غلام‌سخي فقط روايت‌گر آوارگي نيست، روايت‌گر فاجعه و تخريب و كشتار نيز هست و تاريخ فاجعه‌بار افغانستان را در صخره‌ها و سنگ‌هاي باميان در سيماي انفجار “بودا”‍ به تصوير مي‌كشد.

آثارهنري او طيفِ گسترده‌ي به درازاي تاريخ را در بر مي‌گيرد؛ از “حوا” آغاز مي‌گردد. در تمامي نقاشي‌ها حوا را با “سيماي اروپايي” ديده‌ايم، اما در نقاشيِ غلام‌سخي دراي قيافة شرقي است و”چشمانِ‌بادامي”دارد كه مي‌تواند بنياد زيبايي‌شناختي جديد قرار گيرد. از بودا مي‌گويد، از رقص “شاه‌مامه” يا “مادرـ‌شاه” در تپه‌هاي باميان، از «بيمِ‌موج»، اين خوف‌ناك‌ترين تجربة مهاجران غير قانونيِ دنياي امروز، موجي كه آوارگان زيادي را بلعيده است و خواهد بلعيد. براي او هنر «بيان تجربه‌هاي زندگي و احساس اوست.» اما در كل درون‌مايه‌ي اصلي آثارهنريِ او را «فاجعه‌هاي انساني» و «تجربه آوارگي» تشكيل مي‌دهد، در گل‌ها و صحراها و سنگ‌ها و درياها، كساني را به تصوير مي‌كشد كه اشك مي‌ريزند، مادران غمگيني كه خون گريه مي‌كنند، آوارگاني را كه برفرازِ امواج درياها سرگردان‌اند و يا در پشتِ سيم‌هاي “خاردار” و ديوار انساني به نام “مرزسياسي”، مرده‌اند. غلام‌سخي، موضوعاتي را به تصوير مي‌كشد كه مفهوم قادر به بيان آن‌ها نيست. انسان، همان طبيعت است، درخت‌هاي بي‌برگ و بار، صخره، خاك، پرنده، برف و حتي امواج دريا اما همة اين‌ها در نهايت تصوير انسان است و همه چيز در سرگذشتِ انسان خلاصه مي‌گردد. بي‌هيچ ترديدي رنج كودكي كه او در پشت ميله‌هاي زندان به تصوير كشيده و غل و زنجير بدنِ نحيفِ او را زخم‌دار ساخته، در قالب مفاهيمِ زباني نمي‌گنجد. نقاشي‌هاي او پيوستاري است از «زيبايي» تا «فاجعه»؛ «زيبايي را در بسترِ فاجعه» روايت نموده و رنج روح را به امر زيبايي‌شناختيِ قابل حس و “ديداري” ترجمه مي‌كند. در يك‌‌سو، تخريب و كشتار و فاجعه‌‌‌هاي انساني قرار دارد‍، كشتار و فاجعه‌‌‌هاي كه سبب شد او سرزمينش را ترك گويد و رقصِ متافيزيكيِ “شاه‌مامه” در “تپه‌هاي‌باميان” را، در سويي ديگر هراسِ امواج و شن‌هاي بي‌حافظه‌ درياهايي بي‌پايان كه كشتي‌شكستگان سرگردان و آواره از آن‌جا به “جهانِ رويايي” سفر مي‌كند؛ كشتي‌شكستگان كه زمين آن‌ها را ياد برده و زمان نسبت به آن‌ها بي‌اعتنا است، اما غلام‌سخي نگران آن هاست. او همه چيز را به خاطر دارد: در صخره‌هاي باميان فاجعه را جست‌وجو مي‌كند و در شن‌هاي ساحل خاطرات گام‌هاي لرزان و خسته‌ي آوارگان را به تصوير مي‌كشد كه زمين، اين مادر فراموش‌كار آن‌ها را فراموش كرده است. به هرحال، غلام‌سخي نوستالوژيايي عميق نسبت به تاريخ، فرهنگ، سنت و در كل خاطراتِ گذشته دارد، شايد به اين دليل كه به گفتة تئوآنجلوپلوس، نمايندة سينمايي آوارگي:«نخستين چيزي كه خدا آفرد “سفر” بود، سپس ترديد و در نهايت “نوستالوژيا”.» اكنون، غلام‌سخي از “سفر” و “ترديد” گذر كرده و در مرحلة نوستالوژيا سرزمينِ گمشده‌اش را باز آفريني مي‌كند، فاجعه‌هاي تاريخي و تجربه‌هاي سرگرداني در دريا و مرزها را تا مبادا تاريخ، نسل‌كشي را از ياد برد، آفتاب رد پاي مسافران را از “برف” محو سازد و شن‌هاي بي‌خاطره‌ي ساحل آن‌ها را به فراموشيِ امواج هولناک بسپارد.

 

تحليل نمادهاي به‌كاررفته در نقاشي‌هاي او را به فرصت مناسب واگذار مي‌كنيم، اينكه چرا «بودا» و «مزاري» پي‌رنگِ اصلي نقاشي‌هاي او تشكيل مي‌دهند، مي‌بايست هم به لحاظ نظري و هم به لحاظ نمادشناسي مورد تامل قرار گيرد. چه چيز مزاري و بودا را به هم پيوند مي‌زند و ميان آن‌ها چه نسبتي وجود دارد؟ چرا شامامه «مادرِغمگين» است كه در كنار پيكر به خون خفتة مزاري در غروبِ غمگينِ باميان آن‌گاه كه خورشيد در درياي خون نشسته است، مي‌گريد؟ و چرا “باميان” و “بلخ” براي او شهرهاي خاطره‌اند، نه كابل و قندهار و هرات؟ چرا در نقاشي‌هاي او زمان يخ بسته و زمين خراب‌آبادي است كه جز درخت‌هاي بي‌برگ و انسان‌هاي هميشه در حال گريز و فرورفته در دهشت و هراس چيزي در آن ديده نمي‌شود؟ آيا نقاشي‌هاي او صرفا “تصويرواقعه” هستند يا هركدام از اين نقاشي‌ها را مي‌تواند يك “واقعه” دانست؟ اين‌ها پرسش‌هايي هستند كه نياز به تامل فلسفي دارند و پاسخي آن‌ها را بايد در فلسفة هنر و زيبايي‌شناختي جست‌وجود كرد. تحليلِ دقيق و فلسفي اين آثار نه در توان من است و نه با اين ياداشتِ كوتاه تناسب دارد. به لحاظ سبك‌شناسي، نقاشي او تركيبي است از «رئاليسم»، «سوررئاليسم» و «سمبوليسم»، اما غلام‌سخي معتقد است سبك او در عين حاليكه از سه سبكِ مذكور متاثر است، هيچ‌كدام از آن‌ها نيست. سبكِ هنري مستقل است كه خودش در سال ۲۰۰۴، آن را«هزاريسم(Hazarrism)» ناميده است. هزاريسم چيست و چه ويژگي‌هاي دارد؟ بي‌ترديد اصطلاح “هزاريسم” براي ما نا آشناست، زيرا در قرن بيست‌ـ‌وـ‌يكم به حيث يك مكتبِ هنري در عرصة دنياي نقاشي ظهور كرده است. شايد بسط و گسترشِ اين سبك بتواند مشخصه‌هاي آن را روشن‌تر سازد. اما به هرحال سايت انترنتي«هنرِ هزاره» سبك هزاريسم را اين گونه تعريف مي‌كند:«هزاريسم، سبك منحصر به‌فردي است كه در سال ۲۰۰۴ توسط غلام سخي پايه‌گذاري شد. فهم اغلب اين تصاوير بسيار دشوار است؛ به دشواري مي‌توان توسط چشم‌انداز‌ها و رنگ‌هاي موجود در تصاوير، موضوع را فهم كرد. اين يك سبك بسيار پيچيده است و تماشا كنندگان در هرسن، حتي كودكان از پيدا كردنِ تصاوير لذت مي‌برند.[۱» سبكِ هزاريسم پيوستي است از تخريب و كشتار تا آوارگي؛ موضوع سبك هزاريسم “رنج انسان” است و پي‌آيندهاي “جنگ” و خشونت‌هاي انساني را به تصوير مي‌كشد؛ روايت‌هاي تصويري، بر محور فاجعه مي‌چرخند و البته سرگذشتِ تراژيكِ مردم هزاره، به حيث “قربانيان‌ فاجعه‌هاي انساني حوزة تمدن‌اسلامي” در مركز اين روايت قرار دارد. اينكه تجربه ي هزاره‌ها مي‌تواند به يك تجربة انساني و اشتراكيِ بشر بدل شود، باز هم به لحاظ نظري و فلسفي جاي تامل دارد. رمان بادبادك‌باز به حيثِ يكي از مهم‌ترين آثار ادبي در جهان امروز و يك رخداد ادبي بي‌سابقه در ژانرِ رمان در حوزة تمدنِ‌اسلامي، به دليل انعكاس رنج هزاه‌ها به يك اثر جهاني تبديل شد، حسن، شخصيتي كه به حيث نيمة نا مشروع‌تاريخ در اين رمان بازنمايي شده، خلاصة رنج آدمي است، تجسم تماميِ دهشت‌ها و قساوت‌هاي تاريخ بشر را مي‌‌توان در سرگذشتِ تلخ و اندوهبارِ حسن كه “علي” و “سهراب” جلوه‌هاي ديگر اوهستند، خلاصه كرد. نقاشي‌هاي «خادم‌علي» نيز به دليل بازنمايي “رنجِ انسان هزاره” به آثارهنري بدل شده است كه اندك اندك مي‌رود در رديفِ آثار “داوينچي”، “ونگوگ” و “پيكاسو” قرار گيرد. به راستي چه چيز در آن‌ها وجود داشت كه به اثر جهاني بدل شدند؟ پاسخ روشن است: “رنج انسان هزاره”. البته در هيچ جايي اشاره نشده كه اين دو اثر به ژانرِ ادبي و هنري هزاريسم تعلق دارند. نخستين‌بار در سال ۲۰۰۴ چهار است كه اصطلاح “سبك هزاريسم” به حيث يك سبك منحصر به فرد در “جهان هنر” و البته بسيار گنگ، خلاصه، مبهم و پيچيده، به گنگي و پيچيدگيِ تمامي رنج آدمي، به صورت رسمي توسط غلام سخي به گونة خاصي از هنر به كار مي‌رود كه تركيبي است از “رئاليسم” و “سوررئاليسم” و “سمبوليسم”، اما هيچ‌كدام نيست، هزاريسم است كه درون ماية آن را “رنج” و “آوارگي” تشكيل مي‌دهند. بدون ترديد “بادبادك‌باز” و نقاشي‌هاي بسيار پيچيده و رمزآلود “خادم‌علي” را نيز مي‌توان در مقولة “ژانرِهزاريسم” دسته بندي كرد، نقاشي‌هاي خادم‌علي بازنمايي سكوت و فاجعه‌ـ‌اند و بادبادك‌باز “خالدحسيني” روايتِ نسل‌كشي و آوارگي كه رنج هزاره‌ها را با رنج تمامي انسان‌هاي جهان پيوند زده و ميان حسن و حس‌اخلاقي و انساني خوانندگان رابطة همذات پندارانه بر قرار مي‌سازد. اينكه چرا اين آثار در مدت زمان اندك به بزرگ‌ترين آثار ادبي و هنري تبديل مي‌شوند، چندان شگفت‌انگيز نيست، زيرا هركسي مي‌تواند خاطراتِ خوفناكش را در آن‌ها باز يابد. هيچ رنج بشري از نسل‌كشي، برده‌گيري، اخراج‌ دسته‌جمعي، و… نيست كه هزاره‌ها تجربه نكرده باشند. واژه هزاره را بايد مرادف رنج انسان دانست. هرانساني مي‌تواند سرگذشتش را در رنج انسان هزاره بازيابد و درست به همين دليل است كه “هزاريسم” به بيان عام بشري و اشتراكي مبدل مي‌گردد كه “رنجِ انسان قرباني” اين “برترينِ حقيقتِ تاريخ آدمي” را به نمايش مي‌گذارد. تمامي سختي‌ها و فاجعه‌هايي را كه جامعة بشري در كليتِ آن تجربه كرده، هزاره‌ها به تنهايي تجربه كرده‌اند. همان‌گونه كه “آشويتس” به حيثِ بزرگ‌ترين رنج انساني در كانون هنر، تفكر و ادبياتِ پس از جنگ در اروپا بازنمايي شده است، تجربه‌يِ رنجبار انسان هزاره‌ نيز مي‌تواند به يك گفتمانِ انساني و جهاني بدل شده و در كانون ادبيات و هنر جهاني قرار گيرد. نشانه‌هاي خصلتِ اشتراكي اين رنج را در رمان بادبادك‌باز “خالد‌حسيني” و آثار هنري “خادم‌علي” ديديم و اكنون در نقاشي‌هاي “غلام‌سخيِ هزاره” بيان بسيار روشني به خود گرفته است. بادباك‌باز بيان فاجعه در ساحت “زبان” بود و در حقيقت “توبه” و “اشكِ ندامتِ زبان” در برابر ستم‌هاي بشري كه در”زبان” مسكوت مانده بود، اما “هزاريسم” تجربه‌ي بسيار عميق‌تر و گسترده‌تر از آن‌ است كه آن را صرفا در گستره‌ي زبان و مفاهيم زباني محدود نماييم. به همين سبب است كه غلام‌سخي از دنياي مفاهيم مي‌گريزد تا ناخودآگاه تاريخي و خاطراتِ تلخ سكوت را در “لذتِ بي‌طرفانة زيبايي‌شناختي” به صورت احساسِ دروني “هدف‌مندِ ذهن” روايت نمايد. غلام‌سخي در دنياي تخيل به آغازِ آغاز بر مي‌گردد، تا سرگرداني‌هاي آدم را در”حوا” تجربه كند، اما حوايي كه چهرة شرقي دارد، شاد و خندان است، بي‌اعتنا به بهشت‌برين، زيرا شرقي‌هايِ اصيل بهشت را در دنياي ذهني و دروني خود دارند، اين همه را مي‌توان در متن “چشمان‌باداميِ حوا” قرائت كرد كه غلام‌سخي آن را شهود كرده است. اساسا “بهشت” همان حوا و به سخني دقيق همان «مادر» است، زيرا با هجرت از زهدانِ مادراست كه ما در جهنمِ‌حيات‌اجتماعي تبعيد مي‌شويم. اما حوا، وطنِ بسيار عام انساني است، سخي بر آن است وطنش را تعين بخشد، به با ميان بر مي‌گردد، چشمِ “صلصال” مي‌شود و از دريچة چشمانِ زيبا و رخشان او رقصِ آسماني “شامامه” را به تماشا مي‌نشيند كه پيراهنِ آبي به رنگ آب‌ِ زلال “بند‌امير” به تن دارد. در نقاشي‌هاي غلام سخي، باميان «وطنِ‌اصلي» و “مركز” زمين تصور مي‌شود، مكان مقدسي كه دور شدن از آن آوارگي‌هاي بي‌پايان معنا مي‌دهد. اما اين تصاويرشاد يك‌باره ناپديد مي‌شوند، نه از لبخند چشمانِ شوخ”حوا” خبري است و نه از دست‌افشاني و رقصِ آسماني شامامه در برابر چشمان “بودا”. بودا كودكي مي‌شود در زندان، بسته در غول و زنجير، گذشته زرين به آينده بدل مي‌شود، به تصوير كودكي كه در برابر ميله‌هاي زندان، به بوداي زنداني شاخة گل رز تعارف مي‌كند. بودا، گريان است و از چشمانِ بادامي‌اش به جاي اشك خون مي‌جوشد؛ ظلمت به شهر “بودا” هجوم مي‌آورد و او را شهيد مي‌كند. درياي خون جاري مي‌گردد، در برابر مجسمه‌هاي ويران بودا پيكرِ خونينِ “مزاري” تجسم مي‌يابد، خورشيد آيينة خون به نظر مي‌رسد و دیگر شامامه، نه دخترِ شاد و خندان كه شادترين لحظه‌هاي زندگي‌اش را در تپه‌هاي بلند باميان با رقص و شادي مي‌گذراند، بلكه مادر سياه‌پوش و سوگ‌واري است كه در كنار پيكرِ خونين مزاري مي‌گريد، اما اين پايان داستان نيست، از اين پس دنياي آوارگي و سرگرداني آغاز مي‌شود كه تجربة زندة مهاجرين جهان سوم در دنياي امروز به شمار مي‌رود. اين دنياي خوف‌ناك در هنر “هزاريسم” به صورت بسيار مشهود و گسترده بازتاب يافته است.

به رغم ظاهرانتزاعي و دشوارياب، هنرِهزاريسم به هيچ وجه فاقد ارجاع حقيقي نيست. هزاريسم، داستانِ رنج انسان را بيان مي‌كند، تا آن‌چه را كه چشمان ما نمي‌بينند يا مي‌بينند اما قادر نيستند به ديگران انتقال دهند، بازنمايي كند. هيچ مرجع حقيقي‌تر از رنج آدمي وجود ندارد تا پاية دركِ هنري قرار گيرد. سوررئاليسم و سمبوليسم به جنگ رئاليسم رفتند، زيرا رهيافت پوزيتويستي رئاليستيك توانايي بازنمايي وجوه ناآشكار جهان انساني را نداشت، اما “هزاريسم” علاوه بر آن‌كه از سوررئاليسم و سمبوليسم براي آشكارساختنِ جهان‌انساني كمك مي‌گيرد، خصلتِ رئاليستيك نيز دارد و يك‌سره بركنده از واقعيت نيست. هزاريسم به واقع بيان اعتراض آميزاست كه رخدادهاي تراژيك را به تصوير مي‌كشد، تمثال‌هايي وحشت و سبعيتِ آشكار و پنهان تاريخ را. هرچند هنر هزاريسم را از آن‌جا كه خصلتِ ذوقي و زيبايي‌شناختي دارد و در حقيقت دركِ زيبايي شناختي از جهان انساني است، به دشواري مي‌توان در مقولة “احكام‌معرفتي” دسته‌بندي كرد، اما از آن‌جا كه “هزاريسم” علاوه بر ابعاد زيبايي‌شناختي، تجسم جلوه‌هاي تاريخي روح نيز هست، بنا بر اين مي‌توان آن‌را در مقولة معرفت نيز مطرح كرد. روح، خود را مي‌فهمد و در “پيچشِ‌سياه‌تاريخي” به حيث يك “هستيِ زخمي” بر ما نمايان مي‌شود. هزاريسم بازنمايي روح در جهان هنر و در عين‌حال فهم روح از خود نيز هست. «رخ‌نگاره‌ي خويش[۲]»، تابلويي است كه غلام‌سخي سرگذشتِ تاريخيِ روح‌جمعي را از “تمدنِ‌بوديسم” تا وضعيتِ كنوني روايت كرده است. در اين نقاشي او خود را همان‌گونه كه بر خودش پديدار مي‌شود به تصوير مي‌كشد، اما “خود” پديدارتاريخي است و اين الهام‌گيري را نمي‌توان در ساحتِ خودآگاه فرو كاست و آن را دريافت كاملا شخصي تلقي كرد، به ضميرِ ناخودآگاه بر مي‌گردد، به گنجنية نهفته‌ي نمادهاي مشتركِ كه او را با تاريخ و خاطرة جمعي پيوند مي‌زند. تفسير هنر هزاريسم به صورت بركنده از تاريخ گمراه كننده است و فهم اثر را ناممكن مي‌سازد. هزاريسم، نخستين بيان روشنِ تاريخ آوارگي مهاجران غيرقانوني دنياي امروز است، اما انتخاب اين تجربة دهشت‌بار و اينكه چرا انسان‌ها به اين تقدير تراژيك گرفتار آمده‌اند، ريشه‌هاي عميق‌تري دارند كه پس زمينة معرفتي هنرهزاريسم را تشكيل مي‌دهد:”گريز از مرگ و فاجعه”. انسان‌هاي آواره از مرگ و فاجعه مي‌گريزند و در هركجا روند، ابوالهول فاجعه آن‌ها را تعقيب مي‌كند. شايد در “ارضِ موعود”و چنان‌كه غلام سخي آن را «جهانِ رويايي[۳]» مي‌نامد، خوش‌بخت زندگي كنيم، اما اين سرزمين رؤيايي كه در آن “شامامه”، “مادر”، “وطن” يا “زمين” شاد ترين لحظه‌هاي زندگي‌اش” را تجربه مي‌كرد، ديگر وجود ندارد. در هنر هزاريسم جهان، سوگ‌وار است، زمين مصيبت ديده و انسان آواره و به همين سبب هنرهزاريسم از آيات عذابِ‌اليم “بيمِ‌موج”، از تقديرِ رنجبارِ سفر در امواج وحشت به حيث تقدير آيندة آوراگان خبر مي‌دهد، از «روستاهايِ متروك» كه تنها ردپاي كمرنگِ ساكنان آن را روي “برف” مي‌توان مشاهده كرد و تصوير مادرپيري كه در فراقِ فرزندان مسافر اشك مي‌ريزد.

هنرهزاريسم، تنها از خون و فاجعه و سفر در درياهاي بي‌پايان نمي‌گويد، دلخراش‌ترين تصوير «انتظار» را نيز به نمايش مي‌گذارد. درهاي نيمه‌باز و بازماندگان چشم به راه كه رنج “يعقوب” را در “بيت‌الاحزان”‌ جهان سوم در فراق مسافراني تجربه مي‌كنند كه هرگز بر نخواهند گشت. شامامه، يا سرزمين مادري چشم‌انتظار فرزاندان آواره‌اش مي‌باشد، اما مسافري كه به خاطر هراس از مرگ و فاجعه، شامامه را به «مقصد نامعلوم» ترك گفته به كجا رفته است؟ اكنون برفراز ظلمتِ كدام دريا كشتي مي‌راند، در كدامين كمپِ آوارگي رويايي ورود به جهان ديگر را در سر مي‌پررواند و در كدام “خانه مردگان” دور از چشمِ خدا و انسان مرگ زنده را تجربه مي‌كند، كدامين دريا او را دركام خود بلعيد، كدام سيم‌هاي خاردار گوشتِ بدن او را خورد، در خيابان‌ها كدام شهر رنج بي‌پناهي را تجربه مي‌كند و در كدام صحرا او را باد برد و نيمه‌اش سنگ شد و نيمه‌ي ديگر خاك!؟ هيچ معلوم نيست. تنها نشانة به جا مانده از او رد “پايي” است كه نشان مي‌دهد از خانه به بيرون رفته است و تا اكنون كه خورشيد انتظار غروب مي‌كند، اثري از او ديده نمي‌شود، البته اثري ديگري هم هست كه نشان مي‌دهد او كفش نداشته است با پاي برهنه از روي برف‌هاي كنار رودخانه يا شن‌هاي ساحل عبور كرده است:« قدم‌هاي گمشده»، اما به كدام سو رفته است؟! باز هم روشن نيست. درياي بي‌پايان آغاز مي‌شود، دنياي «توهم[۴]» و ديگر از كشتي‌شكستگانِ آواره اثري ديده نمي‌شود. بدين سان، هزاريسم از فرد فراتر مي‌رود و تجربة مشتركي بشري را به تصوير مي‌كشد. مسافرانِ آواره، فقط هزاره نيست، ازبيك نيست، تاجيك و پشتون نيست، افغانستاني نيست، تنها ترك و عرب و ايراني نيست و آسيايي و آفريقايي هم نيست، تماميِ آوارگان دنياي امروز را در بر مي‌گيرد و البته انسان افغانستاني تيپ ايدئال آوارگي به شمار مي‌رود و انسان هزاره، تيپ ايدئال آوارگيِ انسان افغانستاني، زيرا هزاره‌ها بيش از يك قرن است كه اخراج‌دسته‌جمعي و آوارگي سرزميني را تجربه مي‌كنند. به همين سبب است كه رنجِ تمام آوارگان جهان را مي‌توان در سرنوشتِ “آوارگانِ هزاره” روايت كرد و در دل اين پس زمينة تاريخي و اجتماعي است كه هنر هزاريسم به حيث يك روش تازه و منحصر به فرد، در سال‌هاي نخستِ قرن بيست و يك عام‌ترين تجربة بشري را باز نمايي مي‌كند: فاجعه، آوارگي وانتظارِ بي‌هودة آوارگان خانه گم‌كرده‌ي كه هرگز به خانه بر نمي‌گردند، زيرا آن‌ها در آوارگي مطلق به سر مي‌برند و در جهان “خانه”‌ي ندارند.

خانة واقعي انسان‌هاي آوارة امروز كجا است؟ اين يكي از جدي‌ترين پرسشي است كه هنر هزاريسم از انسان‌هاي امروز دارد. بخشي از هنر هزاريسم روايت‌ِ فاجعه و در حقيقت داستان «تخريبِ‌خانه» است و بخشي ديگر آن جست‌وجوي پاسخ به بي‌خانگي آوارگان امروز كه درياها و سيم‌هاي خاردار را پشتِ سر مي‌گذارند تا آن سوي سرزمينِ مادري براي شان خانة پيدا كنند. هزاريسم با نقدِ سرگذشتِ آوارگان، آرزوي تحققِ «اومانيسمِ آن سوي مرزها» را در سر دارد، اما آن‌سوي مرزها هميشه حكم اين سوي مرز را دارد. بنا بر اين تنها با صلحِ جهاني و زمين خانة تماميِ انسان‌ها است كه مي‌توان به اين پرسش كه “خانه‌ي انسان‌هاي آوارة امروز كجاست” پاسخ داد. بي‌خانگي و آوارگي زماني پايان خواهد يافت كه هيچ شيادي به دور زمين خط نكشد كه اين قطعه مال من است، هزاريسم زمين را براي تمامي انسان‌ها مي‌خواهد. براي پايان دادن به آوارگي نبايد هميشه روهاياي سرزمين‌هاي دوردست در سر پروراند، زيرا تا زماني كه يك گوشة جهان خانة خراب است و در آن‌جا جنگ و خشونت و فاجعه وجود دارد، آوارگي را پاياني نخواهد بود.

در هنر هزاريسم افغانستان سرزمينِ “افتخار” نيست، «جهنم زمين» است كه جغد تنهای در آن غزل مرگ مي‌سرايد. مادر پيري است كه كودكانش را از دست داده است؛ مادر عزادار، زخم خورده و مصيبت زده، فرزندان از مادر مي‌گريزند، و تنها جاي قدم‌هاي آن‌ها هنگام فرار به چشم مي‌خورند، اما بازسازي خانه به معناي بازگشت به تاريخ است، زنده‌كردن تاريخ، روايتِ فاجعه و در نهايت ترسيم يك جهان رويايي و محمتل كه خون و دود و آتش در آن پايان مي‌يابد. تابلوي «افغانستان درآينده»، به معناي بازسازي افغانستان نيست، آفرينشِ جامعة جديد است كه هرچه باشد بايد از مفهوم “افغانستان” فراتر رود و بر هويت تمامي اقوام دلالت كند. هنر هزاريسم، مرز ندارد، جغرافياي اين هنر تماميِ انسان‌ها و حتي طبيعت را در بر مي‌گيرد. طبيعت نيز زخم خورده است، زمين نيز مي‌نالد، بايد به “عقاب‌ها” اجاز داد “سلطانِ آسمان” باشند. به سخني ديگر هزاريسم، نه يك ديدگاه ناسيوناليستي و نژادپرستانه، بلكه بازتاب تجربه‌ي عيني و تاريخي است كه به جنگ كين و خشونت مي‌رود. ذهن از خود آغاز مي‌كند، اما منقطع از ديگران نيست، سپس خانه و كشور خود و سرانجام كليتِ جهان را تا آن‌جا به لحاظ عقلي و عملي متضمن هستي اوست، در خود ادغام مي‌كند. اما همة اين جابه به‌جايي‌ها به كمك جهان محسوس صورت مي‌گيرد، تصاوير دهشت‌انگيز با بهره‌گيري از بهترين رنگ‌ها عرضه مي‌گردد. نقاش روايت‌گر آوارگي و فاجعه است و در عين‌حال فاجعه‌ها قسمي به تصوير مي‌كشد كه ما را در ترس و وحشت فرو مي‌برد، اگر دريا طوفاني شود مسافران غرق خواهند شد، اگر خورشيد بتابد و اگر امواج دريا در پيكرِ ساحل اصابت كند، جاي گام‌هاي مسافران محو خواهند شد، در اين صورت هيچ نشانة وجود نخواهد داشت تا “شامامه” فرزندانِ آواره‌اش را پيدا كند. تصويرِ خاكستري رنگ تابلوي «مهاجرين»، مسافراني را نشان مي‌دهد نشسته بر تخته‌هاي چوبينِ شناور در دريايي بي‌پايان؛ نگاهي سرشاراز هراسي كودكي كه در آغوش مادر پناه گرفته، پيام آور «بيم موج» است كه توفان مرگ و فاجعه جامعة افغانستان را به آن سو مي‌راند. آوارگان مي‌روند، آوارگان در آب غرق مي‌شوند، آوارگان گم مي‌شوند و ديگر به آغوش “شامامه” اين مادر مهربان بر نمي‌گردند. سخي از كساني است كه خود اين دهشت را تجربه كرده است، سخي به صورت اتفاقي از مرگ جان سالم به در برده. سخي، دهشتِ مرگ و فاجعه و هراسِ درياها و صحراها را به خاطر دارد و اكنون تجربه‌هايش را به صورت بيان اخلاقي در تصوير به نمايش مي‌گذارد. مبدا حركت «صلصال» است، اما پايان سفر معلوم نيست. اين نقاشي خويشتنِ تاريخي افغانستان را باز نمايي مي‌كند.

هنر هزاريسم متضمن عميق‌ترين درون‌مايه‌هاي فلسفي و اخلاقي و اجتماعي است. «زمانِ يخ‌زده»، «جهانِ سوگ‌وار» «انتظار»، «مقصدِ نامعلوم» و… از جدي‌ترين مفاهيم فلسفي است كه تا هنوز حتي در متونِ ادبي ما مطرح نشده‌اند، چه رسد به آن‌كه يك نقاش اين مفاهيم را به صورت ديداري و بصري به نمايش بگذارد. هيچ چيز به اندازه «زمان يخ‌زده» انسدادِ فرهنگي و اجتماعي كنوني را بيان نمي‌كند و مفهوم «جهان‌سوگوار» تجربة عميق انساني است كه پيوستاري از فاجعة جهاني تا يك كشور و يك قريه و خانواده را در بر مي‌گيرد. جهان پس از تمدنِ بوديسم و خراسان جهان سوگوار است، اماسوگ‌وار ترين جهان تاريخي ماجهان تاريخيِ پس از عبدالرحمن است، همين طور جهان دوران اشغالِ افغانستان توسط شوروي و فاجعه‌هاي عهدِجهاد و طالبان و حتي «عصرِ يخ‌زدة كنوني» كه افراد از سرما يخ مي‌زنند و هر روز در هر گوشه و كنار كشور مردمان بي‌گناه كشته مي‌شوند. انتظار نيز يكي از دغدغه‌هاي اساسي آدمي است. مادر چشم به راه كه آمدن مسافر گمشده‌اش را انتظار مي‌كشد ممثل تمامي انسان‌هاي منتظر است، ممثل زنان و كودكان كه سرپرستِ خانواده شان به جنگ رفتند و يا آواره شدند، اما بر نگشتند. روستايي متروك، بازنمايي تجربه فاجعه‌بار تاريخ افغانستان است، از روستاهاي كه به تصريح تاريخ در زمان عبدالرحمن به كلي متروك شدند تا روستاهايي كه اكنون انبوه مهاجرانش راه به سرزمين‌هاي دوردست مي‌فرستند، همه و همه همان روستايي متروكي است كه در هنر هزاريسم بانمايي شده‌اند. تابلوي «مادرغمگين» كه موضوع آن شهادتِ مزاري است يكي از درخشان‌ترين آثار اين سبك است؛ مزاري به عنوان مهم‌ترين چرخشِ تاريخي، سبك هزاريسم را بيش از همه معنا دار مي‌كند. يك صحرايِ خونين، درخت با شاخه‌هاي بي‌برگ در برابر صلصال و شامامه سوگ‌وار كه در بالين پيكرِ خونين مزاري مي‌گريد. اين تابلو تجسم تماميِ رنج يك مادر در عزاي فرزند است، دقت‌ها و ظرافت‌هاي هنري و حسِ اخلاقي و انساني نهفته در آن كافي است كه غلام‌سخي را يك شخصيتِ جهاني بسازد. بودا و مزاري، بيش از هرچيزي در نقاشي‌هاي هزاريسم بازنمايي شده‌اند، هر دو در دو وضعيت، وضعيتي پيش از طالبان و پس از طالبان. آن‌چه زيبايي شناختيِ اين سبك عمق مي‌بخشد تصوير«شامامه» است كه در حقيقت نمايان‌گر لحظه‌هاي درخشانِ تمدن بوديسم و به تعبير خود نقاش لحظات زيبايي زندگيِ «دخترِهزاره» در تپه‌هاي باميان است، تصوير رويايي بسيارشاد، انگار شامامه مجذوب زيبايي صلصال جوان است و بر فراز تپه در برابر چشمانِ او بي‌آن‌كه پاهايش زمين را لمس كند، چشمي به صلصال دارد و بر زمين و آسمان دست مي‌افشاند. اما روياهايي شامامه چندان دوام نمي‌آورد، دوران فاجعه فرا مي‌رسد زمان يخ‌ مي‌بندد، بودا شهيد مي‌شود، «صحرا رشد مي‌كند و خراب آباد گسترش مي‌يابد»، قهرمان مي‌ميرد. خورشيد دره باميان در درياي خون مي‌نشنيد و آوارگي‌هاي بي‌پايان آغاز مي‌گردد. آيا درخت‌ و صخره نابود خواهند شد؟ اگر اين صحرا همچنان رشد كند و خراب آباد گسترش يابد، انسان كه هيچ! درخت‌ها و صخره‌ها نيز نابود خواهند شد، اما غلام‌سخي به رغم بيان تمامي تجربه‌هاي تلخ و فاجعه‌بار هنوز اميد را از دست نداده است و به دنبالِ جهان اتوپيايي مي‌گردد كه به اين بدبختي‌ها و آوارگي‌ها پايان دهد. اين آروز در دستانِ كه در پي«وحدت»‌اند، در سرزمينِ موعود، در قلمرو پادشاهيِ بچه‌ها وجود دارد و در نتيجه زیستن هنوز امكان دارد. «زندگي، همان اميد است» اين نام يكي از تابلوهاي غلام‌سخي است و اينگونه مثل يك قديس چراغ روشن اميد، اين گوهرِ نا پيدا در جهان امروز را در دل‌ها روشن مي‌سازد.

هنر هزاريسم بسي پيچيده‌تر از آن است كه بتوان به اين سادگي تاويل و تفسير كرد. هزاريسم تجربة دهشتناكِ تاريخي هزاره‌ها و سرگذشتِ تراژيكِ انسان‌هاي آوارگانِ دنياي امروز را همزمان در خود دارد. از يك‌سو به خاطرة سكوت بر مي‌گردد به فاجعه‌هاي نا گفته‌ي كه زبان در بيان آن‌ها كوتاهي كرده است، به آوارگي‌هاي جمعي و فاجعه‌هاي سياسي‌ـ‌تاريخي كه از چشمان خيابان يك طرفة تاريخ پنهان مانده‌اند. بيان رئاليستي قادر نيست از سيماي اين سكوت تاريخي رمزآلود پرده بر گيرد. گذاره‌ها كلي و “توتولوژيك” ما را گمراه مي‌كند. نيروي تخيل، تنها نيروي است كه مي‌توان با آن خاطرات‌سكوت را بيان نموده و از «جمهوريِ‌سكوت هزاره‌جات» خبر آورد. اگر غلام‌سخي، بنيادگذار “هنرهزاريسم” كابوس مرگ و خشونت را با آوارگي پيوند مي‌زند، بازنمايي تجربة زيسته‌ي اوست. اما درست در بطن اين سياهي‌ها است كه هنر هزاریسم به حيثِ سبك تازه‌ي دنیای ما را باز مي‌نمايند و داستان تلخ سرگذشتِ روح را سر از نو به سبك ديگر مي‌سرايد. از تصوير زيبايي بودا در آن سوي تاريخ و رقصِ شاه‌مامه در كوه‌هاي باميان تا در هم‌ريختنِ پيكر بودا، آواز زرتشت مي‌توان شنيد. دو سويه سياه و سپيد يا همان خير شر به حيث مايمتيكِ اميد و فاجعه، زندگي و مرگ و زشتي وزيبايي در هنر هزاريسم او بازنمايي شده اند. هنر هزاريسم يك هنر انقلابي است و ريشه‌هاي هستي ما را مي‌لرزاند. در سراسرِ اين اثر دهشت وجود دارد، اما هيچ‌گاه اين دهشت به زبان توتولوژيك بيان نمي‌شود. دهشت و فاجعه تكه‌تكه است، ناپيوسته. نشان پاهاي برهنة مسافري كه كه روي برفِ كنار رودخانه يا شن‌هاي ساحل مانده، همان رد پاي فاجعه در تاريخ انسان است. فاجعه‌هايي را كه ما پيوسته در نظر مي‌گيريم، در هنز هزاريسم ناپيوسته بازنمايي مي‌شوند: بوداي ايستاده، سفر و سرگرداني‌هاي بي‌پايان، لحظه‌هاي خوفناك كه انسان آواره مسير راه‌هاي قاچاقي‌را در ظلمتِ دريا به سوي هدفِ نا معلوم مي‌پيمايد. افغانستان، مادر عزادار است كه فرزندانش از آغوش او مي‌گريزند، افغانستان در حقيقت مادر ناتني است كه هيچ‌گاه به فرزندانش مهربان نبوده است، افغانستان، مادر فرزند خوار است. اگر فزندان نگريزند، مادر آن‌ها را خواهد خورد. افغانستان، يك پرده سياه است، بيرون از پرده فقط رد پاهايي را مي‌توان ديد كه اين سرزمين را ترك كرده‌اند. آن طرف تصوير درختان بي‌برگ و بار به چشم مي‌خورد، درخت، عنصر اصلي سبكِ هزاريسم است. پي‌رنگ‌ها و ستون فقرات اين سبك را درخت‌ها تشكيل مي‌دهند كه سوژه را در متن صحرا بازنمايي مي‌كنند: دستانِ كه پرنده را آزاد مي‌كند، زني در ميان درختان نشسته است و اشك مي‌ريزد و بدين سان هزاريسم چشم‌انداز كاملا تازه‌ي در عرصة هنر گشوده است تا فرهنگ و هنرِانساني را غنا بخشيده و از همه مهم‌تر بيم و هراس فاجعه‌هاي انساني را در خاطره‌ها زنده نگهدارد و ما را از امواج خوفناک که در اینده مهاجرین زیادی را خواهند بلعید بهراساند.


   

۲] Self-potrait

[۳] Dream world

[۴] Illusion
                                   به نقل از : سایت بسوی عدالت

      

                       عبوردوستم از هفتخوان رستم

سیاست گران " اتنوسنتریست "درمقاطع مختلف ازتاریخ افغانستان ، بازی های ماهرانه ای رادر آستین داشته اند. وقتی شخصیت های محوری جوامع محروم،در نبرد با استبداد وبیدادگری درپشاپیش مردم شان قامت فراز کرده اند، تمامیت خواهان نیرنگ های از پیش تعبیه شده را به میدان آورده اند.و...

  متن کامل این مقاله را در سایت نمامیتوانید بخوانید.

  نشانی سایت:

                                      www.noma-afg.org